بين آن دو اشتقاق اصغر باشد و اگر تنها موافقت در حروف باشد نه در ترتيب اشتقاق صغير نامند و اگر موافقت در حروف اصول در نوعيت باشد اشتقاق اكبر باشد ، مثال اصغر « ضارب از ضرب » و مثال صغير « كنى ازناك » و اكبر « ثلم از ثلب » كه در جميع حروف موافقت حاصل نيست .
در اصطلاح اهل عروض و قافيه صنعت اشتقاق از جمله محسنات است و چنين است كه دبير يا شاعرى در نثر يا نظم الفاظى آرد كه حروف ايشان متقارب و متجانس باشد در گفتار . مثال آن در آيات بسيار است مانند
« فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ الْقَيِّمِ »
و
« يا أَسَفى عَلى يُوسُفَ »
و
« أَسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ »
و
« جَنَى الْجَنَّتَيْنِ دانٍ »
شاعر گويد :
نواى تو اى خوب ترك نو آئين * در آورد در صبر من بىنوائى
( از دستور ج 1 ص 119 - كشاف ج 1 ص 844 - دره نجفى ص 109 - حدائق ص 12 )
اشْتِياق
- ( اصطلاح عرفانى ) عبارت از انجذاب محب است بمحبوب در حال وصال براى نيل بلذات مدام .
شاعر گويد :
دلبرى دارم كه در فرمان او باشد دلم * همچو گوئى در خم ، چوگان او باشد دلم
زان سبب پيوسته سرگردان او باشد دلم * و إله و آشفته و حيران او باشد دلم
و كمال انزعاج را گويند در ميل كلى و طلبى تمام و عشقى مدام بطريقهء كه يافت و نايافت يكسان شوند نه دريافت ساكن و نه در نايافت در جوش بلكه حالى « مسرمدا الى الابد » و اين مرتبهايست نه در اتصال مشاهده و نه در افتراق مجاهده .
تركيبات آن - صورت اشتياق ، محنت اشتياق ، سوز اشتياق ، سوخته نيران اشتياق ، نايرهء اشتياق ، آتش اشتياق .
( از تفسير حدائق ص 735 ، 358 ، 628 ، 499 ، 633 ) .
اشْراقاتِ عَقْلِيّة - اشْراقاتِ عِلْوِيَّة ( عُلْوِيَّة )
- تابش عقول و فيوضات آنها را بر عالم افلاك و عناصر و مواليد اشراقات عقليه و علويه نامند .
( واردات قلبيه ص 246 و رجوع شود به ش ص 342 و 252 و رجوع باشراقيون شود )
اشراقِيُّون
- ( اصطلاح فلسفى ) انسان داراى دو قوت است . يكى قوهء نظرى كه كمال آن معرفت حقايق عالم است آن طورى كه هست باندازهء قدرت و وسعت فكر بشرى و ديگر قوت عمليه كه كمال آن قيام بامور و انجام تكاليف است آن طور كه شايسته است .
دين و فلسفه همواره در تكميل نفوس بشرى براى نيل بسعادت دارين و تكميل دو قوت مذكور متفق ميباشند و بالجمله معرفت بمبدأ و معاد از دو راه حاصل مىشود كه يكى طريقهء اهل نظر و استدلال است و ديگر طريقهء اهل رياضت و مجاهدت .
سالكان طريقهء اول هر گاه پيرو ملت و دينى باشند متكلم ميگويند و اگر دنبال مذهب و دينى نروند حكيم و فيلسوف