اسْماءِ مُشَكَّكَه
- رجوع شود باسماء متواطيه .
اسْماءِ مَنْقُولَة
- ( اصطلاح ادبى و منطقى ) اسمائى كه از اصل معناى لغوى خود نقل و در معناى دومى به كار برده شده باشند تا آنكه بدون استعانت قرينه و يا با قرينه معنى دوم از اطلاق آنها دانسته شود اسماء منقوله گويند .
خواجه طوسى گويد : اگر لفظى در اصل وضع براى معناى خاصى شده باشد و بعد از آن از آن معنى نقل و در معنى ديگر به كار برند و بر آن اطلاق كنند و در وقت اطلاق مناسبتى ميان معنى منقول و منقول اليه رعايت نكنند آن را اسماء منقوله نامند مانند اطلاق ماه بر غير جرم سماوى .
( اساس الاقتباس ص 11 )
اسْمِ تامّ
- ( اصطلاح ادبى ) هر اسمى كه قابل اضافه شدن نباشد در آن حال اسم تام است مثل آنكه تنوين يا نون تثنيه و جمع داشته باشد ( از دستور ج 1 ص 85 ) در كشاف است كه اسم تام اسمى است كه بيكى از چهار امر ( تنوين ، اضافه ، نون تثنيه و جمع ) تمام شده باشد .
( از كشاف ج 1 ص 789 )
اسْمِ جامِدْ
- ( اصطلاح ادبى ) اسم جامد آن است كه از كلمهء ديگرى گرفته نشده باشد مانند « علم و زيد » در فارسى « سر ، كوه ، دشت » . ( دستورنامه ص 15 )
اسْمِ جَمْع
- ( اصطلاح ادبى ) اسم هر گاه به صورت مفرد و در معنى جمع باشد آن را اسم جمع گويند مانند قوم و طائفه و در فارسى لشكر ، گروه و دسته ، و گاه اسم جمع را جمع بندند و علامت آن در فارسى « ها » است مانند دستهها . . . و در عربى مانند اقوام ، افواج . . .
( دستورنامه ص 21 )
اسْمِ جِنْس
- ( اصطلاح ادبى ) اسم بر چهار نوع است جنس ، اسم جنس ، علم جنس و اسم نكره . جنس اسمى است كه بر زياده و كم اطلاق شود مانند « آب » اسم جنس ماهيت را مىرساند مثل انسان . علم جنس معمولا نقل شده است از اصلى ديگر مانند « اسامه » و نكره فرد نامعلوم است مانند « رجل » پس علم جنس موضوع است بر فردى باعتبار حضور ذهنى و بدين جهت معرفه است .
( از دستور ج 1 ص 83 - از كشاف ج 1 ص 790 ) .
اسْمِ خاصّ
- ( اصطلاح ادبى ) اسمى است كه بر فرد معين دلالت كند مانند كورش و رخش . ( دستورنامه ص 15 )
اسْمِ ذات
- ( اصطلاح ادبى ) در مقابل اسم معنى است و اسمى است كه بر ذات خارجى عينى دلالت كند بر خلاف اسم معنى .
( از دستورنامه ص 16 )
اسْمِ زَمان
- ( اصطلاح ادبى ) اسم زمان و مكان كلماتى كه بر مكان و زمان دلالت كنند و اوزانى دارند ، از يفعل بكسر عين صحيح الفاء و اللام بر وزن مفعل بكسر عين آيد مانند مجلس ، مبيت و از يفعل بفتح عين و يفعل بكسر عين در معتل بر وزن مفعل بفتح عين آيد مانند مذهب مقتل مشرب ، مقوم ( مقام ) » و « مشرق مغرب مسقط »