عدم اجزاء بيك معنى درست است لكن تصوير مسأله بطريق فوق است .
( از كفايه ج 1 ص 124 - 127 - التلويح ص 492 - قوانين ص 129 ) .
أجزاء بالاسر - أجزاء به شرط اجتماع أجزاء خارجيّه - أجزاء داخليّه - اين اصطلاحات عقلى و اصولى است اجزاء هر امرى و مركبى را اعتباراتى است بدين شرح 1 لحاظ آنها انفرادا 2 لحاظ آنها به شرط اجتماع به نحوى كه اجتماع ملحوظ در آنها باشد 3 لحاظ آنها با اجتماع نه به شرط اجتماع 4 لحاظ آنها بطور لابشرطى نه به شرط اجتماع نه به شرط عدم اجتماع . در مقدمهء واجب بيان شده است كه مقدمه عبارت از نفس اجزاء بالا سر است و ذو المقدمه اجزاء به شرط اجتماع است و اجزاء خارجيه شىء عبارت از ماهيت مأخوذ به شرط لا است و بالجمله اجزاء خارجيه عبارت از اجزائى مىباشد كه خارج از ذات و ماهيت شىء است و اجزاء داخليه اركان و مقومات ماهيتاند و اجزاء بالاسر اجزاء با لحاظ اجتماعاند كه گويد « ان المركب ليس الانفس الاجزاء باسرها » كه با لحاظ انفراد هر يك اجزاء مركباند و با لحاظ اجتماع نفس مركباند نه به شرط اجتماع و اجزاء به شرط اجتماع آن باشد كه اجتماع شرط و قيد در آنها باشد ( از كفايه ج 1 ص 140 ) .
أَجزاءِ اصلى
- ( اصطلاح كلامى ) متكلمان و بعضى از فلاسفه ميگويند بعد از مفارقت نفس از بدن و تلاشى جسد چيزى باقى مىماند و نفس ، امرى را از جسد با خود نگه مىدارد كه دستخوش حوادث و تحولات نيست و معاد جسمانى را از همين راه توجيه مينمايند و اشكالاتى كه در زمينهء تبديل اجساد باجساد ديگر وارد شده است از اين راه دفع كردهاند .
در تصوير آن چيزى كه از جسد باقى مينمايد نظريات و عقايدى چند اظهار شده است بعضى ميگويند آنچه از اجساد باقى ميماند هيولاى مخصوص با بدان است بعضى ديگر ميگويند آنچه باقى ميماند جوهر فرد است .
محى الدين عربى گويد بعد از مفارقت نفس از بدن تمام مواد و اجزاء بدن متلاشى ميگردد و معاد روحانى است رجوع شود به حشر و معاد . و ( از اسفار ج 4 ص 158 )
أَجزاءِ انْفِصالىّ
- رجوع شود به - اجزاء وهمى
أَجزاءِ انْفِكاكِىّ
- رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ تَحْلِيْلِىّ
- رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ حَدّى
- رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ عَقْلِىّ
- رجوع شود به اجزاء وهمى
أَجزاءِ الْعِلّة
- ( اصطلاح فلسفى ، فقهى ) مراد از اجزاء علت هر يك از اجزاء مىباشد كه پس از اجتماع ، علتى را بوجود آورند « و الفرق بين الاجزاء العلة