كند ، و نتواند كردن كه اندر « 1 » وى شكّ كند « 2 » ، و نداند - كه هرگز وقتى بود - كه وى اندر « 3 » آن شكّ داشت .
و « 4 » اگر پندارد كه بيك « 5 » دفعت « 6 » اندرين عالم آمد هم چنان بخرد و چيزى نشنيد ، و چيزى نياموخت ، الّا كه كسى « 7 » او را معنى هر دو جزو آن مقدّمه بياموزيد « 8 » ، - تا تصوّر كرد « 9 » . و باز خواست كه « 10 » تصديق « 11 » نكند ، و شكّ كند ؛ شكّ « 12 » نتواند كردن ، چنان كه مثلا :
اگر بدانستى - به حكم تصوّر ، اندر آن وقت ، - كه كلّ چه بود ، و جزو چه بود ، و بزرگتر چه بود ، « 13 » و خردتر چه بود « 14 » ، نتوانستى كردن
هامش
( 1 ) - در - ن ، - در دو نسخه : « م » و « ك » جملهء « و نتواند كردن كه اندر وى شك كند » مكرر است .
( 2 ) - كنند - د .
( 3 ) - بى : بود كه - م - ك ، - بود كه در - ن ، - وقتى بود كه وى اندر آن شك كند و نداند هرگز وقتى بود كه وى اندر آن شك داشت - خ ل .
( 4 ) - بى : و - م - ك - ل .
( 5 ) - بيكى - ه .
( 6 ) - در - ن .
( 7 ) - بى : كه - ه - ط ، - و الا كسى - د .
( 8 ) - بياموزند - د ، - بياموزاند - ل .
( 9 ) - كردد - د .
( 10 ) - خواست تا - د .
( 11 ) - تصديق تو - ق .
( 12 ) - بى : شك - كب ، - و شك - ه .
( 13 ) - بوده - كب ، - بى : و خوردتر چه بود - م - ك .
( 14 ) - بوده - كب ، - بى : و خوردتر چه بود - م - ك .