از اينجا نتيجه آيد « 1 » كه هر جسمى محدث است « 2 » . و اين نتيجهء كلّى موجب است .
قياس دوم
از دو « 3 » كلّىّ و « 4 » ليكن كبرى سالب .
چنان - كه كسى گويد « 5 » : هر فلانى باستار است ، و هيچ باستار « 6 » به همان نبود ، نتيجه آيد كه هيچ فلان به همان نبود ، چنان كه گوئى : هر جسمى مصوّرست ، و « 7 » هيچ مصوّر قديم نبود « 8 » ، از اينجا لازم آيد - كه هيچ جسم « 9 » قديم نبود و اين نتيجهء كلّى سالب « 10 » است .
قياس سيوم
از صغرى موجب جزوىّ « 11 » ، و كبرى موجب كلّىّ .
هامش
( 1 ) - آمد - د .
( 2 ) - محدث پس هر جسمى محدث باشد - ن .
( 3 ) - بى : دو - ك .
( 4 ) - بى : و - ن .
( 5 ) - گويد كه - ه ، - چنان كه گوئى - كب .
( 6 ) - باستارى - ه .
( 7 ) - بى : و - ه ، - كبرى سالب بود چنان كه گوئى هر جسم مصور است و - ن .
( 8 ) - نيست - ن ، - نبود و - د .
( 9 ) - جسمى - ه .
( 10 ) - نيست و اين الخ - ن ، - نيست اين نتيجهء كليهء سالبه - كب .
( 11 ) - موجبه جزوى - ن ، - موجب جزوى بود - ه - د .