وى « 1 » چهار بود .
نخستين
از دو كلى و كبرى سالب « 2 » ، چنان كه گوئى : هر فلانى « 3 » باستار است - و هيچ به همان باستار نيست ، از اينجا نتيجه « 4 » آيد كه هيچ فلان به همان نيست .
برهان ان
كه چون گفتار ما كه هيچ به همان باستار نيست حق است ، پس « 5 » عكس وى كه هيچ باستار به همان نيست ، حق بود . چنان كه گفته آمدست - اندر باب عكس . پس چون گوئيم كه هر فلانى « 6 » باستارست ، و هيچ باستار به همان نيست « 7 » ، اين نتيجه درست بود - كه هيچ « 8 » فلان به همان نيست .
دوم
از دو كلّىّ ، و صغرى سالب . چنان كه گوئى هيچ فلان باستار نيست - و هر بهمانى باستارست « 9 » ، نتيجه آيد كه هيچ « 10 » فلان به همان نيست . زيرا كه
هامش
( 1 ) - او - د .
( 2 ) - سالبه باشد - ن ، - سالب پس - د .
( 3 ) - فلان - كب ، - گوئى كه فلان - د .
( 4 ) - لازم - كب .
( 5 ) - بود پس - ه ، - است و - كب .
( 6 ) - فلان - كب .
( 7 ) - نيست و - ه .
( 8 ) - بى : هيچ - كب .
( 9 ) - به همان باستار هست - د .
( 10 ) - بى : هيچ - آ ، - اين نتيجه درست بود كه هيچ - كب .