حجامان پوست را باندرون « 1 » خويشتن كشد « 2 » زيرا كه مر هوا را بكشد « 3 » بمكيدن ، - و هوا از پوست نتواند جدا ايستادن ، الا كه چيزى اندر ميان آيد ؛ پس پوست را با خويشتن كشد .
و قدحى بر هاونى بزرگ بنهند باندام « 4 » - چنان كه چيزى اندر ميان نتواند شدن ، پس قدح « 5 » هاون را بر گيرد « 6 » ؛ و چندين حيتلها بكنند « 7 » مهندسان ، - و همه بر آن بنا « 8 » كنند كه خلا « 9 » نيست .
حاصل سخن اندر آن كه جايگاه چيست
پس جايگاه جسم نه هيولى است ، و نه « 10 » صورت ، و نه بعد ، و نه خلا ؛ و ليكن جايگاه جسم كنارهء آن جسم بود - كه بوى محيط بود ، - و اندر گرد وى بود ، نه هر كنارهء ، بلكه آن كناره كه اندرون « 11 » سود بود « 12 » بوى ببساود « 13 » اين جسم مر آن جسم را ؛ چنان كه سطح اندرونين « 14 » كوزه
هامش
( 1 ) تا اندرون - ه ، - اندرون - د .
( 2 ) خويش كشد - ق - ط ، - خويش بكشد - ه .
( 3 ) كشد - ن ، - مر دهن هوا را بكشد كب .
( 4 ) با اندام - ق ، - نهند باندام - ل - كب .
( 5 ) بى : قدح - كب ، - قدحى - ه .
( 6 ) بركشد - ن .
( 7 ) حيلها بكنند - آ - ه - ط ، - حيلتها كنند - كب .
( 8 ) و همه به آن ثنا - آ ، - و مدبران بنا - ه .
( 9 ) ملا - د .
( 10 ) بى : نه - ه .
( 11 ) اندر آن - ن - ظ ، كه كه اندرون - د .
( 12 ) كذا فى الفسخ و ظ : بود كه .
( 13 ) مىساود - آ - ه - ط ، - بساود - د - ن .
( 14 ) اندرونى - د . - اندرون - ن .