و إن كان « 1 » على أنّه ذاته فقد بطل ذاته ، و حدث شيىء آخر « 2 » ليس أنّه صار هو شيئا آخر .
على أنّك « 3 » إذا تأمّلت هذا أيضا ، علمت أنّه يقتضي هيولى مشتركة ، و تجدّد مركّب لا بسيط .
ترجمه
وهم و تنبيه
گروهى از متقدّمان بر اين باورند كه جوهر عاقل ، هرگاه صورتى عقلى ادراك كند ، همان مىشود . « 4 »
فرض كنيم جوهر عاقل ، « الف » را تعقّل كند . به گفتهء آنان ، عاقل همان صورت معقول « الف » است . « 5 »
آيا جوهر عاقل ، به هنگام تعقّل « الف » ، همان است كه پيشتر بوده ، يا آنكه آنچه قبلا بوده ، باطل شده است ؟ « 6 »
اگر همان است كه بوده ، حال او يكسان است ؛ چه « الف » را تعقّل كرده باشد و چه نكرده باشد « 7 » و اگر آنچه پيشتر بوده ، باطل شده است ( از دو حال بيرون نيست ) . آيا آنچه باطل شده ، حال اوست يا ذات او ؟
اگر حال او باطل شده و ذات او باقى است ، همانند ديگر استحالههاست و آنگونه
هامش
( 1 ) . ضمير مستتر « كان » و ديگر ضميرهاى مشابه ، به « الجوهر العاقل » برمىگردد .
( 2 ) . جملهء « فقد بطل . . . آخر » جواب شرط و جملهء « ليس . . . آخر » حاليّه است .
( 3 ) . ممكن است تقدير جمله چنين باشد : « أضف عليه أنّك . . . » يعنى از باب حذف و ايصال است .
( 4 ) . اينكه جوهر عاقل ، همان مىشود ، مبهم است ؛ چرا كه روشن نيست وجود جوهر عاقل با وجود جوهر معقول يكى مىشود كه ممكن است يا ماهيّت عاقل با ماهيّت معقول يكى مىشود كه ممتنع است .
( 5 ) . در اين فرض ، ابهام بر طرف نشده است .
( 6 ) . يا جوهر عاقل با تعقّل « الف » باطل مىشود يا نمىشود .
( 7 ) . اگر باطل نمىشود ، قرار گرفتن عاقل در كنار معقول ، همانند قرار گرفتن حجر در جنب انسان است .