چون مراتب علوم و شرف فلسفه معلوم شد ، اكنون مىخواهيم اندكى سخن در كيفيت تعليم و تعلم مسلمانان بگوئيم . پس مىگوئيم : مسلمانان در اين زمان ، در تعليم و تعلّم خود هيچ فايدهء ملاحظه نمىكنند ، مثلًا علم نحو مىخوانند و غرض از علم نحو آن است كه كس لغت عربى را استحصال كرده قادر بر گفتن و نوشتن شود و حال آنكه مسلمانان در اين زمان ، علم نحو را مقصود بالاصاله قرارداده سالهاى دراز صرف افكار فيلسوفانه بلافائده در علم نحو مىكنند ! و حال آنكه بعد از فراغت ، نه قادر بر تكلم عربى هستند و نه قادر بر نوشتن عربى و نه قادر بر فهميدن آن . علم معانى و بيان كه آن را ( ليتريتور ) [ 1 ] مىگويند ، آن علمى است كه بدان انسان منشى و خطيب و شاعر گردد و حال اينكه ما مىبينيم در اين جزو زمان ، بعد از تحصيلكردن آن علم ، قادر بر تصحيح كلمهء يوميهء خود هم نمىشوند و علم منطق كه ميزان افكار است ، بايد هر شخصى كه او را استحصال كند ، قادر گردد بر تمييز هر حقى از هر باطلى و هر صحيحى از هر فاسدى و حال آنكه ما مىبينيم كه دماغهاى منطقىهاى ما مسلمانان ، پر است از جميع خرافات و واهيات ، بلكه هيچ فرقى درميان افكار اينها و افكار عوام بازارى يافت نمىشود . علم حكمت آن علمى است كه بحث از احوال موجودات خارجيه مىكند و علل اسباب و لوازم و ملزومات آنها را بيان مىكند . و عجيب آنست كه علماى ما ، صدرى و شمسالبازغه مىخوانند و از روى فخر خود را حكيم ! مىنامند و با وجود اين ، دست چپ خود را از دست راست نمىشناسند و نمىپرسند كه ما كيستيم ؟ و چيستيم ؟ و ما را چه بايد و چه شايد ؟ و هيچگاه از اسباب اين تار برقيها [ 2 ] و آگنيپوتها [ 3 ] و ريل گاريها [ 4 ] سؤال نمىكنند . عجبتر آنست كه يك لمپئى [ 5 ] در پيش خود نهاده از اول شب تا صبح شمسالبازغه را مطالعه مىكنند و يك بار در اين معنى فكر نمىكنند كه چرا اگر شيشه او را برداريم ، دود بسيار از آن حاصل مىشود و چون شيشه را بگذاريم ، هيچ دودى از او پيدا نمىشود ؟ . خاك بر سر اين گونه حكيم و خاك بر سر اين گونه حكمت . حكيم
هامش
[ 1 ] . ادبيات .
[ 2 ] . الكتريك
[ 3 ] . بهزبان هندى كشتى بخارى
[ 4 ] . آهنهائى كه واگنها روى آنها راه مىرود . راهآهن .
[ 5 ] . چراغ نفتى .