192 294 ، گويند :
« اعتلجت الامواج : التطمت »
موجها تلاطم كردند « معتلج » مصدر ميمى به معنى تلاطم است كه امواج با تلاطم به همديگر چاره جوئى مى كنند
.
علز
: ( بر وزن شرف ) اضطراب شديدى كه از طولانى شدن مرض و از كثرت حرص و اندوه عارض شود
« علز علزا : اخذه القلق و الخفّة و الهلع »
اين كلمه فقط يك بار در « نهج » آمده است ، در عبرت گرفتن از بى وفائى دنيا فرموده : « فهل ينتظر اهل . . . مدّة البقاء الّا آونة الفناء مع قرب الزيال و ازوف الانتقال و علز القلب » خ 83 110 ، آيا منتظر مىشود اهل بقاء مدتّ دار ، مگر وقت فنا را ، با نزديك شدن زوال و نزديكى انتقال و شدت اضطراب مرگ .
. .
علف
: آنچه چهارپايان خورند :
« العلف : ما تطعمه الدوابّ »
جمع آن علوفه و اعلاف است و چهار بار در « نهج » آمده است ، راجع به خودش به عثمان بن حنيف مى نويسد : « فما خلقت ليشغلنى اكل الطيّبات كالبهيمة المربوطة همّها علفها » نامهء 45 418 ، آفريده نشدهام كه خوردن طعامهاى نيكو مشغولم كند ، مانند چهارپاى به آخور بسته شده كه فكرش علف خوردن است و نيز : « تكترش من اعلافها » در ذيل كلام فوق كه اعلاف جمع علف است .
« المعلوفة للمدى » خ 175 250 حيوانى كه علف داده مىشود تا مدتى كه ذبح شود ، دربارهء عثمان بن عفّان فرموده : « الى ان قام ثالث القوم نافجا حضنيه بين نثيله و معتلفه » خ 3 49 ، تا سوّمى آن قوم به خلافت برخاست بالاآورنده دو پهلوى خود را ميان سرگين و شكمش يعنى فكرش و كارش فقط خوردن و . . . بود ، پيوسته دو پهلويش از كثرت خوردن بالا مى آمد و بعد از تغوّط پائين مى رفت
.
علق
: خون غليظ . فرو رفتن مثل فرو رفتن خار . دوست داشتن ، محبّت و چسبيدن و غيره موارد زيادى از آن در « نهج » آمده است ، در حكمت 108 فرموده : « لقد علّق بنياط هذا الانسان بضعة هى اعجب ما فيه و فيه و ذلك القلب » به رگ اين انسان تكهّاى بسته شده كه عجيب ترين چيزى است در انسان و آن قلب اوست « و علقة محاقا » خ 83 راجع به خلقت انسان است « علائق الدنيا » محبتهاى دنيا علق به كسر اوّل شى ء نفيس ، جمع آن اعلاق است . دربارهء دنيا فرموده :