ملت عاشق ز ملتها جدا است * عاشقانرا مذهب وملت خداست
بعد از آن در سرّ موسى حق نهفت * رازهايى كآن نمىآيد بگفت
شرح آن را گر بگويم ابلهيست * زانكه شرح او وراى آگهيست
گو بگويم عقلها را بركند * ور نويسم بس قلمها بشكند
چونكهموسى اين عتاب از حق شنيد * در بيابان از پى چوپان دويد
عاقبت دريافت او را وبديد * گفت مژده ده كه دستورى رسيد
اى معاف يفعلاللَّه مايشا * بىمحابا رو زبان را بر گشا
هيچ ترتيبى وآدابى مجوى * آنچه مىخواهد دل تنگت بگو
كفر تو دينست ودينت نور جان * ايمنى وزتو جهانى در امان « 1 »
هامش
( 1 ) مثنوى دفتر دوم 280