به خانهء من نياورد ، و يا آنكه من به خانهء او نروم ، و اغلب به اتّفاق به سير و گشت صحرا و باغات مىرفتيم ، و مراتب اتّحاد ما موجب تعجّب اهالى آن صوبه گرديده بود ، حق جلّ شأنه گواه است كه آن مدّتى را كه به اين صاحبان عاليشأن و بزرگان با نام و نشان - خصوص اين برادر با جان برابر ، رفيع مكان - بسر بردم مطلقا الم غريبى به من كارگر نبود ، و غم مهجورى از برادران به من نمىنمود ، و از آن زمان كه از ايشان دور و مهجور افتادهام « 1 »
چون صيد تير خورده و صيّاد از قفا * من بىقرار و يار ز من بىقرارتر
به انواع سوز و محن و درد و الم و رنج و تعب مبتلا شدهام ، به حدّى كه « 2 » :
دل من داند ، و من دانم و داند دل من
اميد كه جامع بين المتفرّقين سببى سازد ، و وسيلهاى انگيزد كه بار ديگر سعادت ملاقات فائض البركات بر وجه احسن ميسّر گردد .
و اولاد امجاد ذكور آن برادر خجسته نهاد از بطن همشيرهء مكرّمهء معظّمهء محترمهء مقدّسهء صالحهء نوّاب ميرزا محمّد تقى خان بهادر سابق الالقاب ، يكى عاليشأن رفيع مكان نور چشم برخوردار ميرزا محمّد ملقّب به سلطان ميرزاست ، كه در آن وقت دوازده سال داشت ، و نهايت آرميده و باوقار و راغب به تحصيل كمال و عبادت ، و از اقران خود ممتاز بود .
و ديگرى : نورچشمى فرزند مقامى عزيزتر « 3 » از جان ميرزا محسن
هامش
( 1 ) شعر : « الف » .
( 2 ) مصراع : « الف ، د » .
( 3 ) عزيز : « الف ، ب ، ج » .