نظم
در ذات على نه چون توان گفت و نه چند * در خانهء حق زاد به حقّش سوگند
هر بى ولدى كه خانه زادى دارد * شك نيست كه باشدش به جاى فرزند
سرورى كه طوطى ناطقه از تقرير عُشرى از اعشار صفات كمالش لال ، وعندليب هزار دستانِ زبان از نغمه سرائى اندكى از بسيار ، و يكى از هزار اوصافِ جلالش بىپر و بال است .
نظم
چسان مرغ افسرده بال خيالم * در اوج مديحت كند پرفشانى
هماى خرد در هواى ثنايت * فرو ماند از ضعف و از ناتوانى
چسان بىنوا عندليب تفكّر * به گلزار نعتت كند نغمه خوانى
كه هستند در باغ مدحت هزاران * به عَذْبُ البيانى و رطب اللسانى
اميرا ! من وشعر ناقابل من * چه مقدار داريم پيش تو ؛ دانى ؟ !
منم مور و پاى ملخ هست شعرم * كه پيش سليمان برم ارمغانى
هزاران تحف صلوات وتحيات وافيات ، وهداياى تسليمات با بركات از جانب ربّ العباد بر آن دو سرور اوتاد و اولاد امجادشان ، كه گلهاى گلزار رسالت وامامت ، وشفعاى گير و دار قيامت ، واختران سپهر رسالت ،