وقال آخر : « نشايد كه غيرى أو را حجاب آيد ؛ چه حجاب محدود را باشد وأو را حدّ نيست » « 1 » .
جهان جمله فروغ نور حقّ دان * حقّ اندر وى ز پيدايى است پنهان
خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر أو « 2 » چشم دگر جوى
ظهور جملهء أشياء به ضدّ است * ولى حقّ را نه مانند ونه ندّ است
چو نبود ذات حقّ « 3 » را ضدّ وهمتا * ندانم تا چگونه دانى أو را
اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع أو به يك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
چو « 4 » نور حقّ ندارد نقل وتحويل * نباشد اندر أو تغيير وتبديل
تو پندارى جهان خود هست قائم * به ذات خويشتن پيوسته دائم « 5 »
[ 4 ]
كلمة : بها يتبيّن معنى الوجود وأنّه عين الحقّ سبحانه
شكّ نيست كه هر چه غير هستى است - در هست شدن وهست بودن - محتاج است به هستى ، وهستى به خود هست است نه به هستى ديگر . وهر چه محتاج است نه حقّ است ، پس حقّ عين هستى باشد كه به خود هست است وهمه چيزها به أو هستند ؛ چون نور كه به نفس خود روشن است نه به روشنايى ديگر وروشنايى همه « 6 » چيزها بدوست ، پس همه چيزها به حقّ محتاجند وحقّ از همه چيز غنى :
« وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَراءُ »
« 7 » .
هامش
( 1 ) - يعنى : معرفت ، حجاب معرفت است . هذا أحد وجوه قولهم : « العلم هو الحجاب الأكبر » كه عين عرفان حقّ أصحاب بصيرت است . « نوري »
( 2 ) - الف : آن .
( 3 ) - في المصدر : أو .
( 4 ) - مط ، الف : چه .
( 5 ) - گلشن راز ، مثنوى : « تمثيل در ماهيّت فكرت » .
( 6 ) - مط : - همه
( 7 ) - محمّد : 38