مردى بايد بلند همّت مردى * زين تجربه ديدهاى خرد پروردى
كورا ز تجرّد اندر اين عالم خاك * بر دامن همّت ننشيند گردى « 1 »
طالب اين گنج در دنيا غريب است واز لذّات اين سرا بي نصيب ، روحش در ملكوت
سير مىكند واز أرواح أنبيا واولياى گذشته وسخنان ايشان استمداد مىجويد . واگر مدد دير رسد يا كم شود أو را مايه غم شود .
چندان كه گفتم غم با طبيبان * درمان نكردند مسكين غريبان
يا ربّ أمان ده تا باز بيند * چشم محبّان روى حبيبان « 2 »
وچون أكثر منسوبان به علم واتباع ايشان ابناي دنيا وپرستاران جهل وهوا مىباشند ،
وخصوصاً آنهايى كه پيشواى عوام در دماغ ايشان جاى گرفته ، با اين قوم كه از أهل آخرت وأصحاب معرفتند ، وبا اين علم كه ورأى افهام پست وبرتر از ادراك محسوس پرست ايشان است به جهت ضدّيت وتناكر جنسيّت وتباين طريق وتخالف سعت وضيق دشمنى نموده ، طريقه اين قوم را منكر مىشمرند واين علم را به كفر وزندقة موسوم مىگردانند ( الناس أعداء لما جهلوا ) « 3 » .
آن كس كه ز شهر آشنايى است * داند كه متاع ما كجايى است « 4 »
* * *
ساقى بيار باده وبا مدعى بگو * انكار ما مكن كه چنين جام جم نداشت « 5 »
هامش
( 1 ) - ديوان بابا أفضل كاشاني رحمه الله ، رباعيّات .
( 2 ) - ديوان حافظ رحمه الله ، ص 210 ، غزل : « چندان كه گفتم غم با طبيبان » .
( 3 ) - الاختصاص ، ص 245 .
( 4 ) - ليلى ومجنون نظامى گنجوى رحمه الله ، مثنوى : « در شكايت حسودان ومنكران » .
( 5 ) - ديوان حافظ رحمه الله ، ص 28 ، غزل : « ديدى كه يار جز سر جور وستم نداشت » .