از برج جهان هر كه عيان گشت چو خورشيد * بر خاك سيه دست سپهرش چو نى افكند
چون شيخ عراقين كه گر عزم نمودى * بر خاك از اين كنگره قطب و جدى افكند
از خاك عرب بود ولى از سر قدرت * در ملك عجم دست تصرّف به جى افكند
تا مقبره ها كرد تصرّف ز سر حرص * ياللعجب او دست به موتى و حى افكند
بر پشت فلك خواست زند كوس جلالت * كز بام به يك لحظه قضا طشت وى افكند
بس كاخ بنا كرد و ندانست كز آن ها * معمار قضا طرح جداييش كى افكند
بارى فلك آن را كه به او داد سپس خواست * يك عمر خورانيدش و يك دم به قى افكند
چون نهصد و هشت از پس يك الف ز ميلاد * بگذشت اجلش از پا در ماه مى افكند
« غمگين » ز پى سال وفاتش به فغان خواست * او را چو سپهر از سر اورنگ شى افكند
گفت از پى تاريخ يكى طاير روحش * زد بال بدان كو كه عرب رفت و نى افكند
فيض نجف ( فارسى ) — صفحة 371
مساهمون: الشيخ رحيم القاسمي
ص٣٧١