برو چون مه ببو چون گل معاذ الله خطا گفتم * ندارد مه چنين روئى ندارد گل چنين بويى
در تعريف دست و خضاب آن دلبر طناز ، اين فرد نگاشته مىشود :
دو دستش شاخ مرجان است گويى * خضاب از جوهر جان است گويى
و ديگر اهالى اين قراء ، چون شلوارهاى متعدد روى يكديگر مىپوشند و نظامى كه رسم زنان شهرستانى ايران است در پاى ندارند به اندازه يك وجب ساقهاى پاى آن پيدا بود كه در وصف آن اين بيت را مرقوم مىدارد :
دو ساق بلورين او در خضاب * نماينده پنجه آفتاب
در تعريف سن و سال آن اين فرد مقتضى است :
نه از چهارده سال عمرش فزون * نه از شاهراه شريعت برون
القصه ، در ميان آن زنان عروسى سرا كه تماما وجيه بودند اين يك دختر را انتخاب نموده ، قدرت پروردگار عالميان را مشاهده مىنمودم و عقل از سرم پرواز كرده متحير صورت و اندام آن يگانه گوهر بودم ، بطورى كه با اينحالت مقدسى و زوارى از چشم خود ممانعت درستى نتوانستم و محض آزميدن بنده به توسط چشم اشارهاى در وقتى كه دوره ميزد و نزديكم آمد ، به من رسانيد ، جواب آن مست لايعقل را با چشم به وضع شوخى دادم .
لهذا آهسته ، دستى در وقت بازى به دامنم رسانيد و دوره دويم با دستمال ابريشمى كه در دست داشت ، به شانهام زد و دوره سوم به قدر چهار پنج مثقال نبات تعارفم كرد ، بطورى كه كسى از حضرات آن مجلس ملتفت نشد و خيال كرد كه شايد من ماندگار آن قريه و خواستگار مشاراليها خواهم شد .
اما بنده شيطان را لعنت كرده به زحمت تمام چشم را از رخسار پر انوار او برداشته ، اين بيت را خواندم :
ايكاش تو را نديده بودم هرگز * كاغشته به عشق جانگدازت گشتم