تخطي إلى المحتوى الرئيسي

پنج سفرنامه يا سفر به اقليم عشق ( فارسى ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
اطلس « 1 » و زرى و كمخاب « 2 » و بعضى شال هاى خوب پوشيده بودند و همه دست و پا را خضاب و رخسار خود را آرايش گوناگون نموده بودند ، دست هاى يكديگر را به يكدست گرفته و به دست ديگر هر يك دستمال ابريشمى داشته به وضع خوشى ، مشغول رقص شدند و در وسط زنان چند نفر مردان كه اقوام عروس و داماد بودند به همان قرار دست هاى يكديگر را گرفته و به دست ديگر با دستمال ابريشمى به رقص مشغول و دور تا دور حياط زنها و در وسط مردها به انواع مختلفه بازى كرده و هر كدام ابياتى براى مبارك بادى مى خواندند و بعد از دو سه دوره كه رقصيدند داماد را هم از بنده اجازه خواستند كه بازى كند آن هم هر چند خجل مىشد باز هم از اصرار زياد او را با خود سعى ساختند ، و چنان حال غريب و سياحت تامى بود كه هرگز نديده و نشنيده بودم . و هر زنى كه داخل حياط مىشد از جوان و پير هر كدام با داماد روبوسى نموده مبلغى پول ميان مشتش مىگذاشتند . در ميان آن زنان ، دخترى را ديدم كه رخسارش ، چون قرص قمر و انوار طلعتش ، از ضياع خورشيد افزون از قد رعنايش سرو ، پا به كلى مانده ، چشم مستش چون چشم غزال ختن و ابروى سيه اش ، مانند كمان رستم كه اين فرد شعر وصف الحال چشم و ابروى آن نازنين صنم بيان مىشود :
دو چشمش اشوه پرداز و به هم پيوسته * تو پندارى كمان داريست بر دنبال آهويى
و دهان غنچه‌اش چشمه آب حيات و لب لعلش ، افضل از ياقوت جان دماغ نازنينش صافتر از الف ، دور گوشه لب ، خال سيه دارا بود كه مناسبت آن اين فرد شعر نگاشته مىشود :
يكى خال سيه جا كرده در كنج لب لعلش * تو گويى بر لب آب بقا بنشسته هندويى
چون اول شباب جوانى آن سيم بدن و پستانهايش ، چون ليمو و نار از زير پيراهن [ 24 ] معلوم و پيدا بود اين بيت را معرف آن قرار دادم :
دو پستانش زچاك پيرهن ديدم به دل گفتم * تماشا كن كه سرو ناز بار آورده ليموئى
در وصف رو و بوى آن زيبا صنم ، اين فرد شعر لازم است :
هامش
( 1 ) . پارچهء ابريشمى . ( 2 ) . اصل : كمخواب ، پارچه اى منقش و رنگارنگ كه كه خواب اندك دارد دهخدا ، ذيل واژه .