چون محمد تقى ز فيض ازل * شد به دانش ، سرآمد عالم
بر سپهر كمال همچو مسيح * كرد احياى علم دين از دم
روضة المتقين پرفيضش * كرده گلزار علم را خرّم
عالم سنّت و كتاب كه بود * متشابه ز رأى او محكم
فيض عامش رسد به خلق خدا * همچو خورشيد در همه عالم
همچو شاخى كه خم شود از بار * گشت از بار علم ، قدّش خم
از جهان خاطرش چو گشت ملول * كرد پرواز تا به باغ ارم
معنى معرفت نماند به لفظ * روح علم از جسد نمود چو رم
چون نشست آن محيط فضل از جوش * كربلاى دگر شد از ماتم
خامه معجز آفرين « شعيب » * شد پى سال فوت او چو علم
گشت هر يك ستوده تاريخى * اين دو مصرع كه آمد از پى هم
« مسجد و منبر از صفا افتاد » * « صاحب علم رفت از عالم »
آقا احمد بهبهانى مى نويسد : « و اخيار آن بلده ، بارگاه عالى بر مرقد مقدّس او ساختند و إلى الآن مطاف اهالى و اعالى شيعيان است » . « 1 »
هامش
( 1 ) . مرآة الاحوال ص 102 .