سنه اى « 1 » دست داد ، و [ ديدم كه ] گويا بر در روضه مقدّسه عسكريين ام ، و قبر آن حضرتين در نهايت ارتفاع و طول و عرض بود ، و صندوق پوشى از مخمل سبز بر آن صندوق پوشانيده اند ، و حضرت صاحب الامر صلوات الله عليه پشت بر صندوق داده اند ، رو به درگاه . چون نظرم به حضرت افتاد ، شروع نمودم در خواندن اين زيارت جامعه ، و در حفظ داشتم ، تا جميع را بر آن حضرت خواندم ، و غرضم زيارت بود با مدّاحى حضرات . و چون تمام شد ، حضرت فرمودند كه : « نعمت الزيارة » خوب زيارتى است . عرض نمودم و اشاره كردم به قبر ، كه : زيارت جدّ شماست .
حضرت تقرير فرمودند ، و فرمودند كه : داخل شو .
بنده داخل شدم و ميل به دست راست كرده ، ايستادم .
فرمودند كه : پيش آ . عرض نمودم كه : يا ابن رسول الله ! مىترسم كه مبادا از من ترك ادبى واقع شود و كافر شوم .
فرمودند كه : كافر نمىشوى ، پيش آ . دو قدمى پيش رفتم و ايستادم .
باز فرمودند كه : پيش آ . و جلالت حضرت مانع بود ، و اطاعت واجب ، و در اضطراب بودم . حضرت فرمودند كه : مترس و پيش آى .
تا نزديك رفتم ، فرمودند : بنشين . نشستم به دو زانو ، با ارتعاش و اضطراب تمام .
و توجّهات بسيار فرمودند . و آن سنه بر طرف شد ، و آن عشق حضرت اميرالمؤمنين منقلب شد به عشق حضرت صاحب الامر صلوات الله عليهما .
و قبل از اين واقعه ، مفارقت را ممتنع مىدانستم .
و روزش يا روز بعد از آن ، متوجّه زيارت عسكريين صلوات الله عليهما شدم .
و در آن رفتن و يك شب در روضه مقدّسه ماندن ، فتوحات عظيمه دست داد ، و هرچه در آن واقعه [ و مكاشفه ] ديده بودم همه [ در خارج ] واقع شد .
هامش
( 1 ) . سنه به معنى خواب سبك و در اينجا مراد مكاشفه است .