من نزد او بودم در منا ؛ ناگاه بيرون آمد مردى از خيمهاى كه نزديك به خيمهء عبّاس بود . پس به آفتاب نگاه كرد . چون ديد كه از وسط السماء به جانب مغرب ميل كرده ، به نماز ايستاد . پس زنى بيرون آمد از آن خيمه كه آن مرد بيرون آمده بود و عقب او بايستاد ، و بعد از او بيرون آمد پسرى كه نزديك به حدّ بلوغ رسيده بود از همان خيمه ، و بايستاد با آن مرد به نماز .
من گفتم به عبّاس كه : اين مرد كيست ؟
گفت : اين مرد ، پسر برادر من است محمّد بن عبد اللّه .
و پرسيدم كه : اين زن كيست ؟
گفت : خديجه ، دختر خويلد است ، زن او .
گفتم : اين جوان كيست ؟
گفت : علىّ بن ابى طالب است ، پسر عمّ او .
پرسيدم كه : اين چه كار است كه مىكند ؟
گفت : نماز مىگذارد و مىگويد كه او پيغمبر است ؛ و پيروى او نكرده تا حال مگر اين زن و پسر عمّش اين جوان ؛ و مىگويد كه زود باشد كه گشاده شود براى او گنجهاى كسرى و قيصر .
و عفيف ، پسر عمّ اشعث بود ، مىگفت - بعد از آنكه مسلمان شده بود - :
كاش خداوند عالميان روزى من كرده بود اسلام را در آن روز تا دويم امير المؤمنين علىّ - عليه السلام - بودم . 29
و در كتاب مناقب « 1 » روايت شده از زيد بن ارقم كه گفت : اوّل كسى كه با
هامش
( 1 ) . س : كتاب مسند .