و خبر ده از شخصى كه انذار نمود قوم خود را كه نه از جنّ بود و نه از انس ؟ و خبر ده ما را از پنج چيز كه در روى زمين راه رفتند و در رحم نبودند ؟ و خبر ده ما را كه درّاج چه مىگويد ؟ و خروس چه مىگويد ؟ و
/ 132 B /
اسب چه مىگويد ؟ و وزغ چه مىگويد ؟ و الاغ چه مىگويد ؟ و هوجه - كه او را قبّره گويند - چه مىگويد ؟
عمر سر به زير انداخت ، پس گفت : عيب نمىشود عمر را كه اگر چيزى از او پرسند كه او نداند ، بگويد نمىدانم .
يهود برجستند و گفتند : شهادت مىدهيم كه محمّد پيغمبر به حق نبوده و دين اسلام باطل است .
سلمان - رضى اللّه عنه - برخواست و گفت به يهود كه : اندك بايستيد و صبر كنيد . پس به خدمت حضرت امير آمد و گفت : يا امير المؤمنين ! به فرياد اسلام برس .
فرمود كه : « چه خبر است ؟ »
سلمان حكايت را عرض كرد .
حضرت ، برد حضرت رسول اللّه را پوشيد و به سرعت نزد ايشان آمد . عمر چون آن حضرت را ديد ، برجست و او را در بغل گرفت و گفت : يا ابا الحسن ! به جهت هر مشكل و سخنى خوانده مىشوى .
حضرت به يهود فرمود كه : « بپرسيد از هرچه خواهيد ، بدرستى كه حضرت رسول خدا تعليم فرمود به من هزار باب علم كه منشعب مىشد از هر بابى هزار باب . »