و هم از جابر - رضى اللّه عنه - روايت است كه گفت كه : چون مرتضى علىّ - عليه السلام - قلعهء خيبر را فتح نموده ، مراجعت فرمود ، حضرت رسول مىفرمود كه : « اگر خوف نمىداشتم كه امّت من قائل شوند دربارهء تو يا علىّ آنچه نصارا دربارهء عيسى قائل شدند ، هر آينه مىگفتم دربارهء تو سخنى كه نمىگذشتى بر جمعى از مسلمانان مگر اينكه برمىداشتند خاك پاى تو را و زيادتى آب وضوى تو را ، به جهت استشفا و ليكن اين تو را بس است كه تو نسبت به من به منزلهء هارونى نسبت به موسى مگر اينكه پيغمبرى ديگر بعد از من نيست و تو برى مىسازى ذمّهء مرا از قروض و مىپوشانى عورت مرا و جنگ مىكنى بر سنّت من و تو فرداى قيامت نزديكترين مردمى به من و تو جانشين منى بر حوض كوثر و شيعيان تو بر منبرهاى نور خواهند بود ؛ نورانى است رويهاى ايشان در دور من ؛ شفاعت مىكنم براى ايشان و همسايگان من خواهند بود در بهشت ؛ و در مرتبهء كمتر از صحابهء من نخواهند بود . جنگ با تو ، جنگ با من است ؛ و صلح با تو ، صلح با من است ؛ و پنهان تو پنهان من ؛ و فرزندان تو فرزندان من ؛ تو مىدهى قرض مرا و وفا مىكنى به وعدهء من ؛ و حق بر زبان تو است و در دل تو و با تو و برابر تو و مدّ نظر تو ؛ و ايمان مخلوط شده با گوشت و خون تو چنان كه مخلوط شده با گوشت و خون من . وارد نمىشود بر حوض كوثر دشمن تو و دور نمىشود از آن دوست تو . »
پس حضرت امير المؤمنين - عليه السلام - به سجده افتاد و فرمود كه : « حمد و سپاس مر خداوندى را كه منّت
/ 132 A /
نهاد بر من به ايمان و تعليم كرد مرا قرآن و دوست گردانيد مرا به سوى بهترين آدميان و عزيزترين خلقان و گرامىترين اهل