ديگرى در وجوه خيريّه صرف نمايد . زياده آنچه عرض شود موجب تصديع است . . . » .
آخرين سند ، مكتوب خاضعانهء ژنرال كنسول انگليس در بغداد به سيد ( مورخ 23 اكتبر 1911 / 30 رمضان 1329 ق ) است كه از آن ، بوضوح برمىآيد كه انگليسىها از زمان اولين پيشنهاد خود به سيد در سال 1321 ق پيرامون موقوفهء اود ، تا آن تاريخ ، به رغم اصرار مستمرّ خويش ، با امتناع سيد روبرو شدهاند .
ژنرال كنسول ياد شده ، در اين مكتوب ، ضمن تأكيد بر « ميل صميمانهء حكومت هند » در تقسيم وجه اود « به نوع احسن » تحت « نظارت عامّ » سيد در عراق ، مىافزايد : « به امر حكومت با كمال احترام از سركار استفسار مىشود كه آيا اقدام به قبول چنين وظيفه در نجفاشرف مىنماييد يا خير ؟ » . بعد هم ضرب الاجل تعيين كرده و مىنويسد : « هر گاه تا قبل از ششم ماه نوامبر كه خيال حركت [ به ] هند را دارم ، جواب اين مكتوب را تحريرا به توسط عالى جاه ويس كانسل [ كذا ] ممدوح برسانيد زياده موجب ممنونيّت اينجانب خواهد شد . در اين موقع ، احترامات فائقهء اينجانب را قبول بفرماييد » .
ژنرال كنسول ، حتى براى متقاعد ساختن سيد ، اصل وقفنامهء اود را نيز براى ملاحظه ، خدمت ايشان مىفرستد ( كه البته اين امر نيز ظاهرا تغييرى در رويّهء سيد ايجاد نمىكند ) . . .
صاحب عروه ، گذشته از پول اود ، از قبول پولهاى ديگرى هم كه انگليسىها به عناوين فريبندهء ديگر ، گهگاه به محضر وى عرضه مىداشتند ، امتناع ورزيد كه در اظهارات برجاى مانده از آنان منعكس است .
پيش از اين ، در بخش چهارم كتاب حاضر ، فصل « حناى " پول " در چشمش رنگى نداشت ! » ، به نقل از آيت اللّه حاج شيخ مهدى امامى مازندرانى ، داستان شگفتى از ديدار و گفتگوى يك ژنرال انگليسى با مرحوم سيد در اوايل جنگ جهانى اول ( سال 1914 ميلادى ) را آورديم كه براساس آن ، ژنرال مزبور ، به دستور مؤكّد دربار لندن ، در نجف به سراغ سيد مىرود تا با پرداخت پول به وى ، نظر مساعد ايشان را نسبت به سياست دولت بريتانيا جلب كند .
او در هنگام ورود سيد به خانهء خويش ، با مرجع تشيع برخورد مىكند و پس از سلام و احترام ، به ايشان مىگويد :
« شيعهاى در انگليس ( يا هند ) رحلت كرده است كه داراى املاك ، و ميليونها تومان پول است كه در اختيار ملكهء انگليس است . ملكه سلام رساندند و تقاضا داشتند كه
فراتر از روش « آزمون - خطا » ! : زمانه و كارنامه سيد يزدى ' صاحب عروة '" ( فارسى ) " — صفحة 249
مساهمون: على ابو الحسنى ( منذر )
ص٢٤٩