2 . وعنه عليه السلام : « من عظمت الدنيا في عينه ، وكبر موقعها في قلبه « 1 » آثرها على اللّه تعالى وانقطع إليها وصار عبداً لها » . « 2 »
. هر كه دنيا در چشمش بزرگ نمايد ، و در قلبش جايگاه بزرگى يابد ، آن را به جاى خداوند بگزيند و به سوى آن منقطع خواهد شد ( يعنى از غير دنيا بريده و فقط به دنيا خواهد پرداخت ) و بنده آن خواهد شد .
3 . وعنه عليه السلام : « غير منتفعٍ بالعظات قلبٌ تعلّق بالشّهوات » « 3 » .
. قلبى كه به شهوات تعلق گيرد ، از پند و موعظه ، منفعتى نيابد .
4 . وعنه عليه السلام : « فمن الإيمان ما يكون ثابتاً مستقرّاً في القلوب ، ومنه ما يكون عواري بين القلوب والصدور » « 4 » .
. برخى از ايمانها در دلها ثبات و قرار يافته ، و برخى ديگر ، ميان دلها و سينهها ناپايدار است .
هامش
( 1 ) . در شرح ابن ابى الحديد و ابن ميثم « من قلبه » آمده است كه گويا اصح است .
( 2 ) . نهج البلاغه : خطبه 160 ، كنز العمال : 3 / 719 ش 8563 .
( 3 ) . غرر الحكم : 841 : « متعلقٌ بالشهوات » ، عيون الحكم والمواعظ : 347 .
( 4 ) . نهج البلاغه : خطبه 189 ، عيون الحكم والمواعظ : 360 .
ملا صلاح مازندرانى در شرح اصول كافى : 8 / 105 در شرح اين حديث گويد : « ايمان را به دو نوع تقسيم كرده است ، نوع اول آن است كه ايمان به حد كمال برسد ، و نوع دوم آنكه به حد كمال نرسيده باشد . از لفظ « عوارى » استفاده نموده است ، چون اين ايمان همانند عاريتى ناپايدار است . و اينكه به كنايه فرموده است كه بين سينهها و دلها است ، مراد آن است كه اين ايمان قرار نيافته و در جوهر نفس پايدار نگشته است » .
ابن أبى الحديد نيز در شرح اين كلمات آورده است : « ايمان ، يا به برهان ، ثابت و پايدار است ، كه همان ايمان حقيقى است ، و گاهى ناپايدار است و برخاسته از دليل جدلى است ، همچون بسيارى از آنان كه در براهين علوم عقلى تحقيق نكردهاند ، اين همان است كه امام عليه السلام از آن به عاريتى در دل تعبير كرده است ، زيرا كه هرچند جاى اين ايمان نيز در دل است كه محل حقيقى ايمان است . اما چون ناپايدار است همچون عاريتى است كه در خانه نمىپايد . و يا آنكه ايمان ناشى از تقليد و حسن ظنى بر عقيده پيشينيان است ، كه امام عليه السلام فرموده است عاريتى است بين سينه و دل ، و محل آن را قلب قرار نداده است . . . » شرح نهج البلاغة : 13 / 101 .