ديدم به قدرى هوا گرم و سوزان شده است كه قابل تحمل نيست . آن ملعون هم از شدت تشنگى به هلاكت نزديك شده بود . رو به من نمود كه از من آب بگيرد من مانع شدم و گفتم اگر هلاك شوم هم نمىگذارم از اين آب قطرهاى بنوشد . حمله شديدى به من كرد و من ممانعت مىنمودم ، ديدم الان كوزهها را از دست من مىگيرد . آنها را به هم كوبيدم ، كوزهها شكسته و آب آنها به زمين ريخت . چنان آب كوزهها تبخير شد كه گويى قطره آبى در آنها نبوده است . او كه از من نااميد شد رو به استخر نهاد . من بى اندازه غمگين و مضطرب شدم كه مباد آن ملعون از آب استخر نوشيده سيراب گردد . به مجرد رسيدن او به استخر چنان آب استخر ناپديد شد كه گويى سالهاست يك قطره آب در آن نبوده است . درختان هم در كمال خشكى شد . از استخر مأيوس شد و از همان راه كه آمده بود بازگشت . هر چه دور تر مىشد هوا رو به خوبى و خوشى مىرفت و درختان و آب استخر به طراوت و شادابىِ اول بازگشتند . به حضور حضرت امير شرفياب شدم . فرمودند : خداوند متعال اين چنين آن ملعون را جزا و عقاب مىدهد . اگر يك قطره از آب آن استخر را هم مىنوشيد ، از هر زهرى تلختر و از هر عذابى براى او دردناكتر بود . بعد از اين فرمايش از خواب بيدار شدم » .
علّامه بزرگوار ما ، از كثرت كار و كوشش و تفانى در خدمت و تفحّص و كتابت و تأليف كتاب ارزنده و بى نظير الغدير ، بالأخره در جمعه 28 ربيع الثانى 1390 مطابق با 12 تيرماه 1349 ، قريب به اذان ظهر ، به رحمت ايزدى و عنايت و الطاف ائمه طاهرين عليهم السلام پيوست . جنازه مبارك ايشان را بعد از چند روز به نجف اشرف منتقل كردند و با تشييع مفصلى در سردابِ مخصوص ، جنب كتابخانه مبارك اميرالمؤمنين عليه السلام ، مدفون نمودند و گنجينه گرانبارى در كنار گنجينه گرانبار ديگرى آرامش يافت .
تو رفتى و خيالت ماند در دل
چنان كز كاروان آتش به منزل
در هنگام دفن و در كنار قبر مطهر ايشان هم ، خود حقير حاضر و ناظر بودم . خداوند درجات عاليه او را آن به آن ، باز هم متعالى و افزون فرمايد كه تا نام و نور اميرالمؤمنين عليه