بزرگانى را كه در سر راه خود از نجف مىآمدند يا به نجف مىرفتند ، به واسطه مرحوم والدم زيارت مىكردم .
يك روز به من گفتند : آقايى از نجف به كرمانشاه آمده است و در مسجد معتمد منبر مىرود و چنين و چنان است . به زيارتش رفتم و با او نماز ظهر و عصر را خوانده و در مقابل منبرش به استماع نشستم . چه جمالى و چه كمالى ، چه حالى و چه شورى ، چه چشمان نافذ و اشكريزى كه گويى چشمه فيض خداست . براى اولين بار مىديدم كه كسى از سر تا پا در التهاب و عشقِ ائمه طاهرين عليهم السلام مىسوزد و چشمها چون كاسه خون ، اشك خونين مىبارد . براى اولين بار ديدم كه كسى در محضر عالم و عامى ، بى هيچ پروايى در مظلوميت اميرالمؤمنين ناله مىكند و با صداى بلند و غرّاى خود گريه سر مىدهد . چنان شيفته حالت او شدم كه چند ماهى بعد از رفتنش ، طاقتم طاق شدو گفتم : هر چه بادا باد ، به طور قاچاق هم شده است بايد به نجف بروم ، آنجا سرزمين امينى پرور است .
به هنگام رفتنم ، مادرم كه چون ابر بهاران بر من مىگريست و در فراق من چاره جويى مىكرد ، فرمود : « برو ، مىدانم گريههاى امينى تو را برد ، امينى از كرمانشاه رفت ولى نوجوانى را مسلمان كرد و رفت » . به دنبال او رفتم و صد رحمت بر صائب تبريزى فرستادم كه گفته است :
اين ندا مىرسد از رفتنِ سيلاب به گوش
كه در اين خشك نمانيد ، كه دريايى هست
امينى چه حالى داشت و چه شورى ، و اكنون از او چه بگوييم ؟ ديگران چيزها گفتهاند ، خاندان و تبارش را ارج نهادهاند ، تاريخِ حياتش ، زادگاه و ولادت ، درسها ، استاتيد ، اجازات ، تقاريظ ، صفات و امتيازاتِ ظاهرى و باطنىِ او ، مقام علمى ، طاقت و توان ، زحمت و تفحص و اجتهاد او ، تأليفات ، سفرها ، كارها ، خدمات او و بالأخره رحلت او را به تفصيل نوشتهاند و اى كاش مجالى بود تا بنده كمترين ، دوباره طرحى نو دراندازد و آن بزرگمرد را دوباره با همان گفتهها تعظيمى شايسته و تكريمى درخور نمايد ؛ باشد كه با طرزى ديگر ، همان گفتهها بازگو شود و شورى و وجد و حالى نو پديد آيد . افسوس كه مجالى نيست و شايد توفيقى نيست ، و