تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رويكرد الغدير به تحريف ( فارسى ) — صفحة 259

مساهمون:

ص٢٥٩
عمار گفت : اى امير المؤمنين ! آيا يادت نمىآيد وقتى كه من و تو در يك شبيخون و حمله بر دشمن بوديم ، پس جنب شديم و آب نيافتيم ، و تو نماز نخواندى ، ولى من خود را به خاك ماليده و نماز خواندم . پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود : كافى است تو را البته ، كه دو كف دستت را بر زمين زده و سپس فوت كنى ، آنگاه با آن مسح كنى صورت و دو دستت را . پس عمر گفت : اى عمار بترس از خدا . عمار گفت : اگر خواستى من حديث نمىكنم آن را ! « 1 » و در عبارتى عمار گفت : اى امير المؤمنين ! اگر خواستى ، چون خدا بر گردن من از تو حقّى قرار داده ، آن را به هيچكس بازگو نكنم ، و ياد نكرد . « سنن أبى داوود » ( ج 1 ، ص 53 ) ، « سنن ابن ماجة » ( ج 1 ، ص 200 ) ، « مسند أحمد » ( ج 4 ، ص 265 ) ، « سنن نسائى » ( ج 1 ، ص 59 ، 61 ) ، « سنن بيهقى » ( ج 1 ، ص 209 ) . « 2 » صورتى ديگر : ما نزد عمر بوديم ، پس مردى آمد پيش او و گفت : اى امير المؤمنين ! ما يكى دو ماه مىشود كه آب پيدا نمىكنيم . عمر گرفت : اما من نماز نمىخوانم تا آن‌كه آب پيدا كنم . پس عمار گفت : اى امير المؤمنين ! يادت مىآيد وقتى كه ما در فلان مكان بوديم و شتر مىچرانديم ، پس مىدانى كه ما جنب شديم ؟ گفت : بلى
هامش
( 1 ) . مرحوم سيد عبد الحسين شرف الدين اين روايت را در كتابش ( اجتهاد در مقابل نص ) آورده و اين روايت را ذكر نموده است . ايشان به اينجا كه رسيدند در پاورقى گويند : [ عمار ] اين [ جمله ] را از روى خوف گفت ، به دليل جملهء بعد عمر كه او را تهديد كرد » . جمله بعد عمر اين است « عمر گفت : تو را به كارى كه در دست داشتى مىگماريم » . اجتهاد در مقابل نص ، ترجمهء على دوانى ، صفحه 355 . ( 2 ) . سنن أبى داود ، ج 1 ، ص 88 ح 322 ؛ سنن ابن ماجه ، ج 1 ، ص 188 ، ح 569 ؛ مسند أحمد ، ج 5 ، ص 329 ، ح 1786 ؛ سنن كبرى ، ج 1 ، ص 134 ، ح 303 - 305 ، چاپ‌هاى جديد .