از صاحب بن عباد اين نكته را پايان مىدهيم .
1 - وى قصائدى را اراده نمود بگويد براساس يكى از حروف كه نياورد در يك قصيده الف را نياورد در ديگرى با را نياورد در همه موفق شد مگر در واو كه بعد از مرگش دامادش ابو الحسين على به اين كار اقدام كرد . 2 - روزى نوشيدنى طلب كرد غلام قدحى پر آورد يكى از دوستانش گفت نخور كه مسموم است صاحب گفت چه گواه دارى ؟ گفت : آزمايش كن به خود غلام بگو بخورد . صاحب گفت : اين كار را حلال ندانم . گفت : به مرغى بنوشان .
گفت : هلاك مرغ را هم حلال ندانم و دستور داد قدح آب را دور بريزند و غلام را گفت ديگر به خانهء من وارد نشو و كنيزى بهجاى آن گذاشت و مقررى غلام را هم دستور داد بدهند و بعد فرمود : يقين را با شك نمىتوان زدود و قطع حقوق هم با خسّت همراه است . 3 - يكى از سادات علوىنامه نوشت كه خداوند به من فرزندى داده نام و كنيهاش معلوم كن در جواب نوشت . او را على نام كن تا خدايش بلندآوازهاش گرداند و كنيهاش را ابو الحسن بگذار تا كاروبارش نيك و حسن آيد و دينارى زر به 100 مثقال نياز كردم تا به فال نيك صد سال زندگى باسعادت نصيبش گردد . 4 - كسى نامه نوشت و درخواست حاجت كرد . صاحب چيزى در آن نامه نوشت و وعده مساعدت داد ولى طرف هرچه در نامه نگريست چيزى به نظرش نرسيد نامه را به ابو العباس ضبى عرضه كرد وى با دقت در نامه گفت : فقط يك الف نوشته و قول مساعد داده در نامه نوشتهاى فان رأى مولانا ان ينعم كذا فعل اگر رأى مبارك تعلق گيرد مساعدت كند خواهد كرد و صاحب بن عباد جلو فعل الف زياد كرده يعنى افعل :
مساعدت مىكنم . 5 - وى در اهواز دچار اسهال شد چون از سر طشت برمىخاست ده زر سرخ مىگذاشت كه خدمتگزاران ملال نشوند ازاينرو خدمتكاران خواستار دوام كسالت بودند چون عافيت يافت پنجاههزار دينار صدقه داد . 6 - چون آب يخ مىخورد مىگفت :
قعقعة التّلج بماء عذب تستخرج الحمد من اقص القلب يعنى قورتقورت آب يخ . بيرون كشد سپاس الهى را از ته قلب و بعد مىگفت : خدا لعنت بريزيد را تجديد كن .
خلاصه الغدير در هزار نكته ( فارسى ) — صفحة 385
مساهمون: رضا معراجي
ص٣٨٥