كدام شهر است ؟ گفتند در كوفه به خالد عامل عراق نوشت او را دستگير كن و سرش را براى من بفرست كميت بىخبر بود اطراف خانهاش را گرفتند او را دستگير كرده و به زندان انداختند ابان بن وليد عامل واسط كه با كميت دوست بود به غلامش گفت : اگر اين نامه را به كميت برسانى آزاد مىشوى و نامهاى به كميت نوشت كه تو كشته مىشوى و كسى را نزد همسرت حبّى ( كه از شيعيان بود ) بفرست براى ملاقات و لباس او را بپوش و فرار كن غلام ناشناس وارد زندان شد نامه را داد به كميت و كميت كسى را نزد همسرش فرستاد و زنش آمد لباس او را پوشيد زنش گفت : جلو بيا و بازگرد كميت چنين كرد زن گفت : غير از كمى نارسايى در شانهها نقصى ديگر نيست به نام خدا بيرون شو و كنيزش را به همراه كميت فرستاد آنان از مقابل زندانبان گذشتند نفهميد ابو وضّاح حبيب بن بدير با عدّهاى از بنى اسد درب زندان ايستاده بودند كميت را درميان گرفتند و عبور كردند در راه گروهى از بنى تميم ايستاده بودند يكى گفت : به خدا قسم اين مرد بود كه عبور كرد و غلامش را از پى او فرستاد ابو وضّاح شمشير كشيد و به غلام گفت : اى فلانشده مىبينمت دنبال زنان افتادهاى ؟ غلام بازگشت چون كار كميت طول كشيد زندانبان كميت را صدا زد جواب نشنيد وارد زندان شد زن كميت گفت اى بىمادرشده دور شو زندانبان فهميد جامه دريد و فريادكنان خود را بدر خانه خالد رساند و جريان را گفت : خالد زن كميت را احضار كرد و گفت : اى دشمن خدا با امير المومنين ( هشام ) از در فريب وارد شدى و دشمن او را فرارى دادى ؟ ترا چنين و چنان مىكنم قبيله بنى اسد بر خالد هجوم بردند كه زن قبيله ما را كه فريب خورده است بايد رها كنى و خالد ترسيد و او را رها كرد و كميت متوارى بود تا با اجازه امام باقر ( عليه السّلام ) به صورت تقيه شعرى براى بنىاميه خواند و هشام او را بخشيد و بنىاميه هدايايى به او دادند كه براى اطلاع بيشتر به الغدير مراجعه شود .
خلاصه الغدير در هزار نكته ( فارسى ) — صفحة 211
مساهمون: رضا معراجي
ص٢١١