4 - مالى را به معاويه به 90 هزار فروخت و مناديان را گفت ندا دهند هركس وام مىخواهد خانه قيس برود 50 هزار از آن پول را به مردم وام داد و از آنها سند گرفت و بقيه را بخشيد بعد از چندى بيمار شد كسى از خجالت بدهكارى به عيادت او نمىرفت دستور داد فرياد كنند ، همه بدهكاران را قيس بخشيد پس از آن بقدرى جمعيت براى عيادت او رفتند كه پلكان در ورودى منزلش شكست .
5 - هيثم بن عدى گويد : در كنار خانه خدا سه نفر باهم بحث مىكردند كريمترين شخص كيست ؟ يكى گفت : عبد اللّه بن جعفر ، يكى گفت : قيس بن سعد ، يكى گفت : عرابه اوسى بحث آنها بالا گرفت كسى گفت : بلند شويد برويد نزد آنها ببينيد چقدر مىدهند برگرديد مقايسه كنيد اولى وقتى رسيد كه عبد اللّه بن جعفر سوار مركب شده مىخواست به مزرعه برود به او گفت : من مردى غريبم و چيزى ندارم از مركب پياده شد و گفت : سوار اين مركب شو اين مركب براى تو باشد آنچه در تركبند است بردار و اين شمشير كه بر مركب بستهام را بردار ولى بدان اين شمشير على بن ابيطالب است ارزش زيادى دارد . مرد درحاليكه سوار بر شترى قوى شده بود كه 4 هزار دينار در تركبند داشت و شمشير على ( ع ) را در دست گرفته بود برگشت و فكر مىكرد سخىترين مردم عبد اللّه بن جعفر است . كسىكه قيس را كريمترين مردم مىدانست نزد او رفت كنيزش گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : غريبم و چيزى ندارم .
گفت : قيس خواب است و نياز تو آسانتر است از آنكه قيس را بخواهى بيدار كنى بگير اين 700 دينار را امروز در خانه قيس چيزى غير از اين نيست و خودت به جايگاه شتران برو يك ناقه به همراه يك غلام انتخاب كن و برو وقتى قيس بيدار شد و كنيز جريان را گفت قيس به شكرانه آن ، كنيز را آزاد ساخت و گفت : بهتر بود مرا بيدار مىكردى تا آنچنان به او دهم كه براى هميشه بىنياز شود شايد آنچه به او دادهاى براى او كافى نباشد سومى نزد اعرابه اوسى آمد وقتى كه او از خانه بيرون شده بود برود براى نماز و دو نفر از بردههايش زير بازوهايش را گرفته بودند به او گفت : اى اعرابه من غريبم و چيزى ندارم ؟ اعرابه دست از بردههايش كنار
خلاصه الغدير در هزار نكته ( فارسى ) — صفحة 185
مساهمون: رضا معراجي
ص١٨٥