بود ، سپس مستبصر شد و به هدايت آل محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، هدايت گرديد و از بزرگانى است كه جزو خاصان و افراد ويژهء ائمهء شيعه به شمار مىآيد .
با اين وصف ، هيچ كدام از پيشينيان ما به چيزى از نسبتهايى كه دشمنان به او مىدهند ، دست نيافتهاند ، چنانكه هيچ اثرى از آنچه به زرارة بن اعين ، محمّد بن مسلم و مؤمن طاق و امثال اينان نسبت دادهاند ، نيز نيافتيم ، با اينكه در اين باره سخت تلاش كرديم و نيروى خود را در جستوجوى آن به كار گرفتيم ، لذا دريافتهايم كه اين نسبتها چيزى جز ظلم ، عداوت و افك و بهتان نيست .
« وَ لا تَحْسَبَنَّ اللَّهَ غافِلًا عَمَّا يَعْمَلُ الظَّالِمُونَ ؛
خيال نشود كه خداوند از آنچه ستمگران انجام مىدهند ، غافل است . »
اما آنچه شهرستانى از هشام در مورد خدا بودن على عليه السّلام نقل كرده ، چيزى است كه زنان مصيبت ديده نيز به آن مىخندند و هشام بالاتر از آن است كه چنين مطلب خرافى به او نسبت داده شود . اين سخن هشام دربارهء توحيد است كه با صداى رسا خداوند را از هرگونه حلول منزه مىداند ، و او را بالاتر از آنچه جاهلان و نادانان مىپندارند ، مىشمارد .
و آن سخن ديگر او ، دربارهء امامت و وصايت است كه برترى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بر على را اعلان مىنمايد و با صراحت مىگويد : « على از جملهء امت و رعيت آن حضرت به شمار مىرود ، على عليه السّلام وصىّ و خليفهء پيامبر است ، و از جملهء بندگان خداوند است كه مظلوم و مقهور واقع شدهاند ، از حفظ حقوق خود عاجز گرديدند ، و ناچار بودند كه در برابر دشمن خويش تسليم باشند و از جملهء افرادى كه در خوف و ترس و زير نظر بودهاند كه نه ياورى داشتند و نه همكارى . »
چگونه شهرستانى گواهى مىدهد كه هشام در اصول دين ، سخت تفكر و انديشه مىنمود و نبايد از محكوميتهايى كه براى معتزله ، در بحث ، پيش آورده است غافل ماند ؟ و از سوى ديگر ، به او نسبت مىدهد كه مىگويد : على همان خداوند تعالى است ؟
آيا اين تناقض واضحى نيست ؟ و آيا درست است كه چنين خرافهاى را به هشام ، با آن فضل سرشار نسبت دهيم ؟ نه ، هرگز ، اما چه بايد كرد كه عدهاى جز اراجيف ، حرفى نمىزنند . و اين به خاطر حسادت و ستمى است كه نسبت به اهل بيت عليهم السّلام و كسانى كه به