هر حال ، بر حركت اين سپاه تأكيد مىكرد ، تا آنجا كه اسامه عرض كرد : پدر و مادرم فدايت باد ، آيا اجازه مىدهى چند روزى توقف كنم تا خداوند تو را شفا دهد ؟
فرمود : حركت كن ، و با بركت خداوند سپاه را به راه انداز . عرض كرد : اى رسول خدا ، آيا من حركت كنم درحالىكه تو چنين باشى ؟ من از مدينه خارج مىشوم ، اما قلبم ناراحت است . فرمود : بر پيروزى و عافيت حركت كن .
اسامه گفت : اى رسول خدا ، اين بر من سخت است كه بروم و شرححال تو را از كاروانهايى كه مىآيند پرسش كنم ، حضرت به او فرمود : آنچه را به تو امر كردم ، اجرا كن . در اين موقع ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بىهوش گرديد . اسامه بپاخاست و براى بيرون رفتن از مدينه آماده شد . پس از آنكه رسول خدا به هوش آمد ، از اسامه و سپاهش پرسيد ، گفته شد : براى حركت مجهز مىشوند .
رسول خدا مكرر مىفرمود : سپاه اسامه را حركت دهيد ، خدا لعنت كند كسى را كه از سپاه اسامه تخلف ورزد . اسامه حركت كرد ، پرچم بالاى سرش بود و صحابه در پيش رويش در حركت ، تا آنگاه كه به جرف رسيدند ، در آنجا فرود آمد . ابو بكر و عمر و بيشتر مهاجران همراهش بودند ، از انصار نيز اسيد بن خضير ، بشير بن سعد و ديگر سرشناسان انصار بودند . فرستادهء امّ ايمن آمد و به اسامه گفت : به مدينه بازگرد كه رسول خدا در حال رحلت است ، اسامه فورا برخاست و داخل مدينه شد ، پرچم نيز همراهش بود ، آمد و پرچم را بر درب خانه رسول خدا نصب كرد ، درست در همان ساعت ، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت .
اين حديث را گروهى از مورخان ، از جمله علامهء معتزلى ، ابن ابى الحديد در آخر صفحهء 20 به بعد از جلد دوم شرح نهج البلاغه نقل نمودهاند .
و السّلام
ش
المراجعات رهبرى امام على ( ع ) در قرآن و سنت ( فارسى ) — صفحة 446
مساهمون: السيد عبد الحسين شرف الدين
ص٤٤٦