بودهاند كه وصايت ، با خلافت خلفاى سهگانه سازگار نيست .
[ 3 - روايات مورد استدلال منكران ، حجت نيست ؛ ]
3 - برادران اهل سنت در برابر ما نمىتوانند ، دليلى بيان كنند . و اما آنچه بخارى و ديگران ، از طلحة بن مصرف ، نقل كردهاند - كه از عبد اللّه بن ابى اوفى پرسيدم : آيا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وصيت كرد ؟
پاسخ داد : نه .
و به او گفتم : چگونه او وصيت را بر مردم لازم شمرد ولى خود ، آن را ترك نمود ؟ و او جواب داد : به كتاب خدا سفارش نمود . اين ، حجت و دليلى بر ضد ما نيست ؛ زيرا اين روايت ، پيش ما ثابت نيست .
به علاوه اين مقتضى سياست و حكومت بوده است . قطع نظر از همهء اينها ، اخبار و احاديث صحيح ، از ناحيهء عترت طاهره در مورد وصايت ، بهطور نقل شده است .
بنابراين آنچه با آنها معارض باشد بايد به ديوار زد و هيچگونه حجيت و سنديتى ندارد .
[ 4 - عقل و وجدان به وصايت حكم مىكنند . ]
4 - از همه گذشته ، وصايت به برهان و استدلال نياز ندارد ؛ چرا كه عقل و وجدان بر آن حاكم است . « 1 » به گفتهء آن شاعر : « آنچه قوى و نيرومند شد ، بر پاى خود مىايستد .
توصيف فروغ و روشنايى خورشيد بيهوده سخن گفتن است . »
اما آنچه بخارى ، از ابن ابى اوفى ، نقل كرده كه « پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به كتاب خدا سفارش كرده » ، حق است ، جز اينكه وى همهء وصيت پيامبر را نقل نكرده است ؛ زيرا پيامبر تنها به كتاب خدا وصيت نفرمودند بلكه تمسك به ثقلين را وصيت نمود ، و از امتش خواست كه به هر دو ريسمان ، باهم ، تمسك جويند ؛ و امت را بيم داد كه در صورت متمسك نشدن به آنها ، گمراه مىشوند ؛ امت را آگاه ساخت كه اين دو ( قرآن و عترت ) از هم جدا نخواهند شد تا كنار حوض بر او وارد شوند . « 2 »
هامش
( 1 ) - به حديث 15 در نامهء 48 و توضيحات مربوط به آن مراجعه شود .
( 2 ) - عقل خود به خود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و سلم محال مىداند كه امر به وصايت كند و در اين مسئله بر امتش سخت بگيرد ، اما خود در شديدترين حالات كه امت سخت نيازمند به وصايت اوست ، آن را رها سازد ؛ زيرا آن حضرت تركهاى داشت كه سخت به قيّم نيازمند بود ، يتيمانى باقى مىگذارد كه به گونهاى مضطر به سرپرست بودند كه