احدى آنها را دارا نيست .
دربارهء شخصى بدگويى مىكنند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دربارهاش فرمود : كسى را به جنگ خواهم فرستاد كه خدا ، هرگز او را خوار و رسوا نمىكند ، خدا و رسول را دوست مىدارد ، خدا و رسولش نيز او را دوست مىدارند . ( در اين هنگام ) گردنها كشيده شد ( هركس مىخواست كه اين فضيلت نصيب او شود ) ، فرمود : على كجاست ؟ على عليه السّلام آمد ، درحالىكه چشمش درد مىكرد و نمىتوانست ببيند ، آب دهان را در چشمانش ريخت و سپس پرچم را سهبار به اهتزاز درآورد ، آنگاه آن را به على داد . [ على رفت و پس از پيروزى و كشتن « مرحب » خيبرى ] و اسير گرفتن صفيه ، دختر حيّى بازگشت .
ابن عباس گفت : پيامبر فلانى را ، براى خواندن سورهء توبه بر مكّيان روانه ساخت ، ولى على عليه السّلام را به دنبال او فرستاد كه از او بگيرد و فرمود : اين سوره را مردى بايد ببرد كه او از من و من از او باشم .
ابن عباس گفت : و پيامبر به عمو و عموزادگانش گفت : كدام يك از شما ، در دنيا و آخرت با من همراهى و دوستى مىكند ؟ همه امتناع كردند ، على برخاست و گفت : من در دنيا و آخرت ، همكارى و دوستى با تو خواهم نمود ، پيامبر فرمود : تو ولىّ من در دنيا و آخرت خواهى بود . سپس او را رها كرد و باز به آنها رو كرده و گفت :
كدام يك از شما حاضر است همراهى و دوستى مرا ، در دنيا و آخرت به عهده گيرد ؟
همه امتناع كردند ، ولى على برخاست و گفت : من ، در دنيا و آخرت به شما كمك و دوستى خواهم نمود . حضرت به او فرمود : تو ولىّ من در دنيا و آخرت خواهى بود .
ابن عباس گفت : على نخستين كس ، پس از خديجه ، بود كه ايمان آورد .
ابن عباس گفت : پيامبر عباى خود را بر على ، فاطمه ، حسن و حسين عليهم السّلام افكند و فرمود : « خداوند چنين اراده كرده است كه ناپاكى را از شما ، اهل بيت عليهم السّلام ، بزدايد ، و شما را به خوبى ، پاكيزه و تطهير سازد . » « 1 »
ابن عباس گفت : على عليه السّلام جان خود را به خاطر خدا ، در معرض فروش قرار داد ،
هامش
( 1 ) - احزاب ، آيهء 33 .