رود ، و به سلام برادر خود ابو عبد الله . ابو القاسم گفت : « ايّها الاستاد ! سوار مشو كه امروز به موجب حساب تحويل بر تو قطع تحديد « 1 » است . » گفت : « يا غافل ! من به جانب برادر خود مىروم . از چه چيز بترسم ؟ »
غلام زحل برگشت و به خانهء او آمد ، و آنچه در « 2 » آنجا داشت مىبرد . حجاب گفتند :
« به كجا مىروى ؟ » گفت : « مىگريزم ، چه بعد از ساعتى اين سراى به غارت خواهد رفت . » و چون ابو يوسف نزد ابو عبد اللّه رفت ، در آن روز او را بكشت .
حكايت
از مشهورين به علم نجوم عبد اللّه بن محمّد بن طاهر بوده ، طالع ولادت او سرطان بوده ، شبى با اهل بيت خود گفت كه « 3 » ، « من مولودم به حدّ سرطان و طالع امسال « 4 » سرطان است ، و امشب قمر « 5 » منكسف مىشود در سرطان . اگر در اين شب نجات يابم ، چند سال زندگانى خواهم كرد ؛ و اگرنه ، البتّه در اين شب هلاك خواهم شد . »
گفتند : « نه ، خدا عمر تو را دراز خواهد كرد . » چون آن شب درآمد ، غلامى داشت كه او را نجوم آموخته بود . او را طلب كرد و او را به بام فرستاد ، و اسطرلابى به او داد و بنادقى چند به او داد و گفت : « ملاحظهء طالع كن . هرگاه از انخساف « 6 » قمر دقيقهاى بگذرد ، يك بندقه بينداز . » چون ثلثى از قمر منكسف شد ، به ياران خود گفت : « چه مىگوييد در باب مردى كه با شما نشسته است و درخواهد گذشت ، و ثلثى از عمر او گذشت « 7 » ؟ » گفتند : « نه ، بلكه خداى عز و جلّ عمر تو را طويل « 8 » مىسازد . »
و چون دو ثلث منخسف شد ، متوجّه كنيزان خود شد و هركه را مىخواست از ايشان آزاد كرد ، و آنچه مىخواست از ضياع خود وقف كرد . گفت : « چه مىگوييد در مردى كه مىگذرد و مىرود ، و دو ثلث از عمر او رفت « 9 » ؟ » گفتند : « نه ، بلكه خدا عمر تو را دراز
هامش
( 1 ) . همان : « تجديد » .
( 2 ) . مج فاقد « در » است .
( 3 ) . در همان « كه » نيامده است .
( 4 ) . همان : « امثال » .
( 5 ) . در همان بعد از قمر « به » ذكر شده .
( 6 ) . در چ به جاى « انخساف » « آن حساب » آمده است .
( 7 ) . چ : « رفت » .
( 8 ) . همان : « دراز » .
( 9 ) . همان : « مىرفت » .