مىمانى ؟ به تحقيق كه قمر در تربيع مرّيخ است . خ گفت : خ بلى ، اگر مكاريان مساعدت كنند . خ
به مكاريان اعلام كرديم . راضى شدند به ماندن « 1 » ، به شرط آنكه علف چهارپايان ايشان را بدهم . اهل قافله را نيز گفتيم « 2 » كه بمانند « 3 » . با ما سخريّت كردند و انكار قول ما نمودند . ما اقامت نموديم و اهل قافله رحلت كردند .
من به بام « 4 » كاروانسرا برآمدم و ارتفاع گرفتم . ديدم كه طالع سير ايشان ثور بود و مريخ در آنجا بود و قمر در اسد بود . گفتم : خ اللّه اللّه ، بر نفس خود بترسيد ! خ امتناع كردند [ 347 / مج ] از اقامت و رفتند . من به نويسنده گفتم كه ، اين جماعت خود را هلاك ساختند . خ ما نشستيم و چيزى خورديم كه جماعتى از اهل آن قافله آمدند زخمدار ، و راهزنان در آندو فرسخى ايشان را زده بودند ، و آنچه داشتند گرفته بودند . چون مرا ديدند ، سنگ و چوب به من انداختند و « 5 » گفتند : خ يا ساحر ! يا كافر ! « 6 » تو ما را كشتى و راه را بر ما زدى . خ
از ايشان به جهد خلاص شدم ، و با خدا عهد كردم كه از اين علم با اراذل سخن نگويم ، و تا حال بر اين عهدم و خواهم بود تا زندهام . »
حكايت
از مشاهير منجّمان ابو القاسم مشهور به « غلام زحل » « 7 » است . در خدمت ابو يوسف زيدى « 8 » مىبود . روزى ابو يوسف ارادهء آن كرد كه سوار شود [ و ] به طرف ايله « 9 »
هامش
( 1 ) . چ : « بماندند » .
( 2 ) . مج : « گفتم » .
( 3 ) . همان : « بمانيد » .
( 4 ) . چ : « نام » .
( 5 ) . در مج « و » درج نشده است .
( 6 ) . چ : « يا كافر ساحر ! » .
( 7 ) . عبيد اللّه بن حسن ، معروف به غلام زحل و مكنّى به ابو القاسم ، متوفى به سال 376 ق . ، از حسّاب و منجّمان بزرگ بغداد . كتابهاى تسييرات ، احكام نجوم و اختيارات از جمله آثار او هستند . قفطى ، صص 312 و 313 .
( 8 ) . چ : « برندى » .
( 9 ) . چ « ابله » . « ايله » شهرى است در ساحل درياى قلزم در آخر حجاز و ابتداى سرزمين شام ؛ و أبلّه شهركى بوده در ساحل دجله در نزديكى شهر بصره . نك : معجم البلدان ، ج 1 ، صص 76 تا 78 و 292 و 293 .