شد « 1 » . نزد ابو معشر فرستاد . ابو معشر گفت : « آن انگشتر را خدا گرفته . » از قول او تعجّب كردند . بعد از تفحّص ، در ميان قرآن بود .
حكايت
از كتاب بصائر ابو حيّان « 2 » توحيدى « 3 » نقل شده كه از ابو معشر نقل شده كه گفت :
« حاضر شدم من و سلمه و زيادى و هاشمى نزد موفّق ، و زيادى در نجوم استاد زمانه بود .
موفّق ضميرى در خاطر گرفت . زيادى گفت : خ آنچه امير اضمار كرده رياست و سلطنت است . خ گفت : خ دروغ گفتى . خ سلمه گفت : خ امر جليل رفيعى « 4 » اضمار كردهاى . خ گفت :
خ دروغ گفتى . خ هاشمى گفت : خ نمىدانم ، غير آنچه آندو كس گفتند . رأس در وسط السّما است و صاحب طالع به او « 5 » ناظر است و كواكب ساقطند . خ به او گفت : خ نيز دروغ گفتى . خ
آنگاه ، به من گفت : خ تو آنچه دارى بيار . خ من گفتم : خ امر خداى عز و جلّ را در خاطر گرفتهاى « 6 » . خ گفت : خ احسنت ! خ آنگاه ، وجه از من پرسيد و بيان آن كردم . »
حكايت
از ابو معشر نقل است كه گفت : « در بعضى دههاى رى در كاروانسرايى فرود آمدم ، و در آن كاروانسرا نويسندهاى بود كه ارادهء عراق داشت . به او انسى گرفتم ، او [ نيز ] به من انسى گرفت و از نجوم خبرى داشت . به من گفت : خ قمر در كجاست ؟ خ گفتم : خ آيا تو فردا
هامش
ادبى هستند . وى به سال 538 ق . در خوارزم ديده از جهان فروبست . دربارهء او نك : بروكلمان ، كارل ؛ « الزمخشرى » در دائرة المعارف الاسلامية ، ج 10 ، صص 403 تا 410 .
( 1 ) . در مج بعد از « شد » « و » درج شده است .
( 2 ) . چ : « جنان » .
( 3 ) . ابو حيّان توحيدى از ادبا و فضلا و حكما و متصوفهء قرن چهارم هجرى و از بزرگترين نويسندگان اسلام . وى از اساتيد ادب عرب بود و به جاحظ به ديده تحسين مىنگريست و از سبك او تقليد مىكرد . ابو حيان به زندقه منسوب بود . وفاتش بعد از سال 400 ق . روى داد . نك : دايرة المعارف فارسى مصاحب ، ج 1 ، ص 29 .
( 4 ) . مج : « رفيع » .
( 5 ) . چ : « ما و » .
( 6 ) . مج : « آوردهاى » .