بپروراند و به گونهگون دولت و مسالهء سيادت و طغيان كه در كتابهاى ارسطو و افلاطون ياد ميگردد آشنا شود شايد از همين روى بود كه معتزليان را با دست اشعريان ميانه رو نابود ساختند همان معتزليانى كه در علم كلام مسالهء خروج بر خليفه را طرح كردند و چنين خروج را در برابر ستمكارى او روا دانستند . همين تجويز خود تيشهاى به ريشهء دستگاه خلافت عربى و سلطنت تركى ميزده است .
ديگر اينكه آنان سنن شرعى را براى مردم بسنده ميدانستند چنان كه غزالى در تهافت الفلاسفة ( ص 352 ) مىنويسد : و علم الاخلاق طويل و الشريعة بالغت فى تفصيلها و لا سبيل فى تهذيب الاخلاق الا بمراعات قانون الشرع فى العمل حتى لا يتبع الانسان هواه فيكون قد اتخذ الهه هواه بل يقلد الشرع فيقدم و يحجم و باشارته لا باختياره فيتهذب به اخلاقه .
پس غزالى شريعت را براى نيك نهادى و پاكيزه خوبى بسنده مىبيند و آدمى را نيز در آراستن و پيراستن خوى و رفتار خويش آزاد نميداند .
قاضى مير كمال الدين حسين ميبدى يزدى كه به تيغ قزل كشته شده است ( مراة الادوار لارى ) در ديباچهء شرح الهداية الاثيرية چنين مىنويسد : « قيل . . . . اعرض عن اقسام الحكمة العملية باسرها لان الشريعة المصطفوية قد قضت الوطر عنها على اكمل وجه و اتم تفصيل .
اين دانشمند با اينكه خودش را تكفير كردهاند و او در منشآت خود ( دانشگاه 16 :
596 ) از آن ياد كرده و خود را در اين ستمديدگى همتاى شيخ اشراقى و ديگران به شمار آورده است گويا ناگزير بوده است كه چنين بهانهاى از زبان ديگرى براى اثير الدين ابهرى بياورد كه چرا در الهداية از اخلاق و سياست سخن نداشته است .
گويا ابن رشد در اينجا به غزالى و مانند او بهترين پاسخ را داده و در تهافت الفلاسفة نوشته است : « و هذا الوضع هو من اصول الاشعرية التى رامت به ابطال الحكمة الشرعية و العقلية و بالجملة العقل » .
او ميگويد كه ناروا داشتن حكمت عملى هم حكمت عقلى و هم حكمت شرعى بلكه خود عقل را از ميان ميبرد همچنانكه ابن زرعه در گفتار خود در دفاع از منطق چنين سخنى گفته است .
خواجهء طوسى مردى آگاه بوده و دانش اندوخته و در ديوان و دستگاه صباحيان به پايهء ترويج سياست دينى هم رسيده است . اين دستگاه نيز دشمن دستگاه پوسيدهء خلافت عباسى بيگانهء چيرهء بر مردم ايران بوده است و او مانند فارابى اين گونه تحولات سياسى را به چشم ديده است ( گفتار من دربارهء سرگذشت فارابى در مجلهء الهيات مشهد ش 16 و 17 س 1354 ) پس گويا مانند فيلسوفان شيعى منش ديگر همچون همان فارابى و ابو بكر محمد رازى و ابن سينا و مشكويهء رازى و ابو القاسم حسين مغربى خواسته است شالودهء مدينهء فاضله و سيرت فلسفى و طب روحانى و مدينهء عادله را به مردم روزگار خود نشان دهد تا در برابر اين دستگاههاى سياسى تباه شدهء چيرهء بر خودشان بتوانند شالود دستگاه ديگرى بريزند . افسوس كه خواجهء طوسى پس از از ميان رفتن عباسيان خود دچار دستگاه ستمكار مغولى شده و ناگزير بوده كه « رسم و آيين
اخلاق محتشمى ( فارسى ) — صفحة ديباچهء چاپ دوم 26
مساهمون: خواجه نصير الدين الطوسي
صديباچهء چاپ دوم ٢٦