ما ز كجا و خيال بزم وصالت * زان كه گذا نسبتى به شاه ندارد
بى سرو پائى نگر كه خوشه پروين * در نظرش قدر پر كاه ندارد
تارك سلطان و چار بالش عزت * نيست قصورى اگر كلاه ندارد
ذوق حضور تو تندرست ندارد * در حرمت جز شكسته راه ندارد
گر بكشى حاكمى و گر بنوازى * بنده به جز در گهت پناه ندارد
گردن « تاراج » تيغ جور نكويان * محكمهء عشق داد خواه ندارد
« وله »
كيست كه اندر خم آن طره دلى زار ندارد * يا كه چو من در غم او خاطر افكار ندارد
دست كوته نكنم از تو به آزار رقيبان * پاى گلچين خبر از سرزنش خار ندارد
با قدت فاخته شيفته از سرو نگويد * بارخت بلبل شيدا سر گلزار ندارد
چاه هاروت چو چاه ز نخت سحر نزايد * دوش ضحاك چو زلف سيهت مار ندارد
بسملى نيست در اين حلقه چو من گرچه ندارى * يكسر موى كه صد صيد گرفتار ندارد
بستهاى گردنم اندر غم فتراك ارادت * با سمندت چه كند پاى كه رفتار ندارد
خود ز « تاراج » پيامى به تغافل نرساند * يا صبا نيز به خلوتگه او راه ندارد
عاقبت ظلم و بى عدالتى
* حكايت :
در سنه يكهزار و دويست و بيست و نه در كاشان محصلى از