برو و جدت را بگو كتف مرا بيرون آورد .
روز ديگر آن ظالم تب كرده و در شب كتفهاى او درد آمد و روز دوم ورم شديد كرده مادهء به كتفهاى او ريخت و روز چهارم جراحان مجموع گوشتهاى او را تراشيده به نحوى كه سرهاى كتف او بيرون آمد و در روز هفتم بمرد ، با آل على هر كه در افتاد بر افتاد .
« تاراج نراقى »
معاشران به كنارى از اين ميانه بريدم * مباد محتسب آگه شود كه مست نبيدم
خبر دهيد بزاهد كه ترك توبه گرفتم * بذوق بادهء گلرنك جيب خرقه دريدم
چه خوش به حلقهء زلف تو در كمند فتادم * من ار چه رشته دام هزار دانه بريدم
بدل ز گلبن حسنت چه خارها كه خليدم * به تن ز درد فراقت چه رنجها كه كشيدم
طمع بنكهت بستان باغ خلد ندارم * شكنج دام تو بر اوجگاه سدره گزيدم
يك بكام دلم درج پاسخى نگشودى * شنيدى ار ز رقيبان هزار طعنه شنيدم
به جز هواى گرفتاريت پرى نفشاندم * بدام شد به قفس منزلم هر آنچه پريدم
تو گرز ديدن من با حريف لب بگزيدى * منت بديدم و زير لب « إن يكاد » دميدم
اگر ز كشتن « تاراج » هست كام تو حاصل * منش فداى تو كردم كه كشت رنج اميدم