تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خزائن ( فارسى ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
عوف بن مالك كه از بزرگان صحابه و مردى عظيم الجثه بود روزى به خدمت حضرت رسول صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم رفته وقتى كه حضرت در خيمه نشسته بود سلام كرد حضرت فرمود : در آى گفت به همه اعضاى خود درآيم يا چيزى را بيرون بگذارم حضرت بخنديد . وقتى صهيب يك چشم او درد مىكرد و خرما مىخورد ، حضرت فرمود اى صهيب چشم تو درد مىكند و خرما مىخورى گفت : از آن طرف مىخورم كه درد نمىكند . ايضاً مروى است كه حضرت امير عليه السّلام روزى در مسجد نماز مىگذاردند يكى از صحابه كه بسيار بلند بالا بود درآمد به مطايبه نعلين حضرت را برداشته بر طاق بلند گذاشت در پاى ستونى به نماز مشغول شد چون به تشهد نشست حضرت امير ستون مسجد را برداشته دامن جبه او را به زير ستون نهاد و دست مبارك را دراز كرده نعلين خود را برداشت و قصد رفتن كرد آن مرد از نماز فارغ شده اضطراب كرد و التماس نمود تا آن حضرت او را خلاص كرد .

حكايات الظرفاء

* ايضاً از جمله ظريفان صحابه نعمان بن عمرو انصارى بود از جمله روزى مخرمة ابن نوفل كه از بزرگان انصار بود و صد و پانزده سال از عمر او گذشته بود و نابينا شده بود . وقتى در مسجد به تقاضاى بول برخاست و نعمان آمد دست او را گرفته مخرمة گفت : اى بنده خدا مرا به موضع خالى رسان تا بول كنم نعمان او را اندكى گردانيد تا آن را به ميان صحن مسجد و نزديك مردم آورد گفت : اينجا بنشين و گريخت و مخرمة كشف عورت كرد و مشغول شد مردم از هر طرف فرياد برآوردند او شرمسار شده ، گفت :