« لا أدرى »
بدم الحبيب يباع وصالهم * فاسمح بنفسك إن أردت وصالًا
شد خزان و بلبل از قول پريشان بازماند * تو همان مردار مرغ بىمحل گوئى هنوز
« أيضاً »
چنگ در گفته يزدان و پيمبر زن و بس * كانچه قرآن و خبر نيست فسانه است و هوس « 1 »
« أيضاً »
لا و اللّه نه ناسى و نه نسناسى * نسناسى خود ز جهل مى نشناسى
« أيضاً حميد »
قلم بشكن ورق سوز و سياهى ريز و دم دركش * حميد اين قصها درد است و در دفتر نمىگنجد
« أيضاً بهائى »
جد تو آدم بهشتش جاى بود * قدسيان كردند بهر او سجود
يك گنه چون كرد گفتندش تمام * مذنبى مذنب برو بيرون خرام
تو طمع دارى كه با چندين گناه * داخل جنت شوى اى رو سياه
« أيضاً »
براى نعمت دنيا كه خاك بر سرآن * منه ز منت هر سفله بار بر گردن
به يك دو روز رود نعمتش ز دست ولى * بماندت ابدالدهر عار در گردن
حديث فيه ابهام
* حديث
فيه ابهام فى مختصر بصائر سعد للشيخ حسن بن سليمان الحلّى : عن جابر عن أبى جعفر عليه السّلام فى قوله تعالى : « و لئن قتلتم فى سبيل اللّه اومتم الآية »
هامش
( 1 ) - از سنائى غزنوى است .