السكر ثم امخضه بالماء و اشربه على الريق و عند المساء ، فقال : ففعلت فما عادت إلىَّ .
ليس من دواء الا و هو يهيج داء
* و روى
عن أبى الحسن الأول عليه السّلام ليس من دواء إلا و هو يهيج داء و ليس شىء فى البدن أنفع من إمساك اليد إلا عما يحتاج إليه .
« لمؤلفه الصفائى »
از راه رفا گاه ز ما ياد توانكرد * گاهى به نگاهى دل ما شاد توانكرد
صيد دل من لايق تيغ توا گر نيست * در راه خدا آخرش آزاد توانكرد
نالم مگر از ناله برحم آورم آن دل * اما كه چه با خوى خداداد توانكرد
زين بعد كسى ناله من نشنود آرى * تا چند مگر ناله و فرياد توانكرد
مستم ز مى عشق چنان كز پس مرگم * صد ميكده از خاك من آباد توانكرد
انصاف كجا رفت ببين مدرسه كردند * جائى كه در آن ميكده بنياد توانكرد
« 1 »
منماى به زاهد تو ره كوى خرابات * اين ره نه بهر بوالهوس ارشاد توانكرد
با غير صفائى مه من عهد وفا بست * دل را بچه اميد دگر شاد توانكرد
« وله ايضاً »
طرفى نبستند از غمش مسكين دل بيچارگان * روز از ستم اين در تعب شب از الم آن در فغان
تا گشتهام دور از درش بىروى آن هر دم رود * اشك از دو چشم بر زمين آه از لبم بر آسمان
هامش
( 1 ) - مرحوم رضا قليخان هدايت در رياض العارفين در ضمن شرح حال مرحوم نراقى گويد كه وقتى در كاشان مدرسهاى بنا مىكردند مولانا عبور نموده اين بيت را بديهةً فرموده و و خوب گفته :در حيرتم آيا ز چه رو مدرسه كردند * جائى كه در آن ميكده بنياد توان كرد