تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣

مآخذ :

فرّاج ، اخبار جحا ، ص 126 : « جحا پياده مىرفت و آرزو كرد كه صاحب اسبى باشد . ناگاه نعلى پيدا كرد . گفت : سه نعل و زين و لگام و اسب مانده است » .

545 اگر از ديگران يك الاغ گرفتم ، از تو دو الاغ بايد بگيرم

روزى حاكم وقت به جحا گفت : از من چيزى بخواه . گفت : از تو مىخواهم حكمى صادر كنى و به من بدهى كه هركس از زنش بترسد من يك الاغ از او بگيرم . حاكم قبول كرد و اين حكم را به جحا داد . جحا حكم را گرفت و روانهء كوچه‌هاى شهر شد . بعد از مدتى ، حاكم در پشت پنجرهء اطاقش ايستاده بود كه ديد جحا با يك گلّه الاغ مىآيد و گرد و خاك عجيبى برپا كرده است . جحا پيش حاكم آمد . حاكم گفت : چه خبر ؟ جحا گفت : حسب امر از هر مردى كه از زنش مىترسيد يك خر گرفتم . حاكم تعجب كرد كه چه‌طور اين همه مردان از زنان‌شان مىترسند ! جحا گفت : اما يك خبر عجيبى بدهم . حاكم گفت : چيست ؟ گفت : در يكى از خانه‌ها دخترى ديدم صورت همچون ماه شب چهارده ، قد همچو سرو ، چشمان چون چشمان آهو ، گردن به ماننده نقره - و شمردن بقيهء اوصاف دختر . حاكم گفت : آهسته‌تر صحبت كن ، الآن زنم