رفت ملّا يك سگى فربه خريد * گفت با حاكم شكار اين را بريد
گفت حاكم اين سگ چوپانى است * از براى گلّهاى دربانى است
سگ چو باشد لاغر و بسيار زار * مىبريمش ما همى بهر شكار
گفت خاطرجمع باشيد اى امير * كاين سگ فربه از اول بود پير
گر به پيش حضرت عالى شود * گوشتهايش جملگى خالى شود
چون كه يك هفته شود اندر ميان * مىشود او تازى از عمر ميان
462 چهار نفر روى يك تخت
جحا بعد از فوت زنش ، با زن بيوهاى ازدواج كرد . دائما هريك از جفت سابقشان تعريف مىكردند . در شبى از شبها ، جحا و زنش بر روى يك تخت خوابيده بودند و هريك تعريف جفت سابقش را مىكرد كه جحا سيلى محكمى به زنش زد و او را از روى تخت به زير انداخت . روز بعد كه پدر زنش به ديدار آنها آمده بود ، زن جحا از عمل ديشب جحا به پدرش شكايت كرد .
پدر زن جحا علّت را از جحا پرسيد . جحا گفت : ما چهار نفر بر روى تخت