ص 154 ؛ علمى ، دخونامه ، ص 84 .
461 از حلقهء انگشترى جهيدن
در زمان جحا ، حاكم خسيسى بود . روزى به جحا گفت : مشهور است كه تو اهل شكارى و به امور شكار واردى ، مىخواهم براى من يك سگ شكارى بياورى كه گوشهاش مانند گوش خرگوش باشد ، و پاهاش مانند پاهاى شتر ، و رنگش به رنگ زنبور . بعد مدتى ، جحا يك سگ گلّهء قوى هيكلى پيش حاكم آورد .
حاكم گفت : اين چيست ؟ جحا گفت : اين سگى است كه شما خواسته بوديد .
حاكم گفت : من يك سگ شكارى تازى لاغرميان خواستم . جحا فورا جواب داد : قربان ! زياد فكرش را نكنيد ، اگر يك مدت كمى اين سگ در خانهء شما باشد ، مانند سگ تازى لاغرميان خواهد شد .
مصادر :
حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 199 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 179 .
مآخذ :
عبيد زاكانى ، رسالهء دلگشا ، ص 102 : « خواجه شمس الدين صاحب ديوان ، پهلوان عوض را به لرستان مىفرستاد . گفت : چند سگ تازى با خود بيار . پهلوان برفت و سگ را فراموش كرد . چون باز به تبريز آمد ، سگ به يادش آمد . بگفت تا سگى چند در بازار بگرفتند با خود پيش خواجه برد . خواجه گفت : من سگ تازى خواستم . گفت :
تازى چهگونه باشد ؟ گفت : سگ تازى را گوش دراز باشد و دم باريك و شكم لاغر .
گفت : من دم و گوش نمىدانم . اگر پنج روز اين سگان در خانهء خواجه باشند ، از گرسنگى شكم چنان لاغر شوند كه از حلقهء انگشتر بجهند » .
محمّد مسعود ، ملّا نصر الدّين منظوم ، ج 2 ص 2 :
تازى خريدن ملّا براى امير
حاكمى گفتا به ملّا كه شكار * مىروم ، رو تازى خوبى بيار