تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جوحى ( فارسى ) — صفحة 450

مساهمون:

ص٤٥٠

465 از خانهء تازه عروس مىآيى

روزى جحا خسته و كوفته به خانه آمد ديد كه زنش عبوس و بغض كرده و محزون گرفته نشسته است . به زنش گفت ، اين چه وضعش است ! من از صبح تا شام كار مىكنم و شب خسته و مانده به خانه مىآيم و مىبينم كه تو با قيافهء غمگين نشسته‌اى ! زنش گفت : بچهء يكى از دوستانم فوت كرده بود ، رفته بودم به تعزيت او ، اين سبب گرفتگى من است ، حالا فهميدى ! جحا گفت : درست است ! من مىدانم كه تو از خانهء تازه عروس مىآيى ، آيا اين‌طور نيست ؟

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 200 .

466 گنج متعلّق به همهء مردم است

جحا در صحرا زمين را شخم مىزد كه به حفره‌اى برخورد كه در آن كوزه‌اى پر از سكّه‌هاى طلا ديد . با خود گفت : اين گنج متعلّق به همه مردم است و بايد آن را به حاكم تسليم كنم . به خانه آمد و قضيه را براى زنش تعريف كرد و گفت : كوزه را در هميان گذارد تا نزد حاكم برد . زن كه ديد صحبت با جحا فايده‌اى ندارد ، به جاى كوزه ، سنگى در هميان گذاشت . جحا هميان را برداشته و به مجلس حاكم آمد و در حضور حاكم و مجلسيان ، هميان را خالى كرد كه ناگهان سنگ بزرگى از آن به وسط مجلس غلتيد . جحا از ديدن آن تعجب كرد اما خود را نباخت ، گفت : حضرت حاكم ! كسبهء اين شهر چون سنگى كه به مهر حكومت باشد ندارند و غالبا كم‌فروشى مىكنند ، من اين سنگ را به خدمت آوردم كه مهر كنيد تا ميزانى براى مردم باشد كه كم نفروشند .

مصادر :

حكمت شريف الطّرابلسى ، نوادر جحا الكبرى ، ص 164 ؛ رمضانى ، ملّا نصر الدّين ، ص 83 .
جوحى ( فارسى ) — صفحة 450 | احمد مجاهد / احمد مجاهد