محمد صالح قزوينى ، كنوز العرفان و رموز الايقان ( شرح اشعار مشكلهء مثنوى ) ، ص 186 : « مغفّلى آينه ديد در راه افتاده و او هرگز آينه نديده بود . خم شد تا برگيرد ، عكس خود بديد . پنداشت ديگرى مىخواهد بر او سبقت كند . آينه را بگذاشت تا بر او حمله كند . شخص غائب گشت و پنهان . باز برگشت كه برگيرد ، حاضر شد . تا از او درماند و بگذشت و برفت » .
و چنين هم نقل كنند كه : « چون خواست آينه را بردارد ، شخص خود بديد . گفت : اين از تو بوده است ، ندانستم » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 102 : « مازندرانى در راه آينه جست ، چون نظر در آن كرد ، خود را ديد ، گمان كرد كه ديگرى است . گفت : خواهيد بخشيد ، نمىدانستم كه اين آينه مال شماست . آينه را به جاى خود گذاشت و رفت » .
سيد اشرف الدين قزوينى ( نسيم شمال ) ، ديوان ، ص 835 :
گربه و آينه
گربهاى كرد در آيينه نَظر * ديد يك گربهء خوش رنگ دگر
گفت اى واى همين است همين * كه مرا كرد در آيينه كمين
حملهاى سخت سوى آينه برد * سرش از دغدغه بر آينه خورد
گفت اين آينهء روشن و صاف * هست از بس كه مصفّا و شفاف
گربه اينگونه نمايان گشته * در پس آينه پنهان گشته