مآخذ :
جزايرى ، ترجمهء زهر الرّبيع ، ص 13 : « يكى از خلق شام به سوى نجّار رفت تا درى براى خانهء خود بگيرد . نجّار به او گفت : بايد اندازهء عرض و طول آن را بياورى كه براى تو بسازم . آن مرد اندازهء در را به گشودن بغل خود گرفت و همچنان بغل گشاده نزد نجّار مىرفت و به آواز بلند به مردم مىگفت : از من دور شويد تا اندازه بر هم نخورد و غلط نشود . ظريفى از عقب زده او را به زمين انداخت . به همان حالت با دست گشاده به زمين افتاد و به آن شخص دشنام مىگفت كه اندازه را خراب نمودى . و به يكى از مردم كه به اطراف او جمع بودند التماس مىكرد كه : بيا و ريش مرا بگير و مرا بردار تا اندازه ضايع نشود . آن مرد ريش او را گرفته برداشت و روانه نمود » .
ملّا حبيب اللّه كاشانى ، رياض الحكايات ، ص 102 : « مازندرانى به دكّان نجّارى رفت و گفت : براى من درى بساز . گفت : برو اندازه بياور . آمد و به دو دست خود اندازه گرفت و همينطور دست گشوده به جانب دكّان نجّار مىآمد و مىگفت : كسى به من نخورد كه اندازه به هم مىخورد . تا آنكه خرى به او خورد و افتاد . باز دست خود را فراهم نمىآورد . آمدند او را برخيزانند ، گفت كه : ريش مرا بگيريد و مرا برخيزانيد كه اگر دست مرا بگيريد اندازه به هم مىخورد » .
علمى ، دخونامه ، ص 112 : « يك روز حاكم شهر دو دستش را به كمرش زده در خيابان قدم مىزد كه زير پاى او چاهى باز شد و در چاه فرو رفت . مردم جمع شدند و رفتند ريسمان آوردند كه حاكم را از چاه درآورند . حاكم در ته چاه ايستاده عيب و علّتى نكرده بود ، اما همچنان دو دستش به كمرش بود ، و وقتى مىخواستند او را بالا بكشند ، دستهاى او به ديوارهء چاه گير كرده بيرون نمىآمد . رفتند عقب دخو دخو را آوردند كه ببيند چه كار بايد كرد . دخو نگاهى كرد گفت : بايد مقنّى گرفت كه برود در چاه و ديوار را گشاد كند . گفتند : اگر حاكم دستهايش را صاف كند بيرون مىآيد . گفت : بابا حاكم است ، از اهن و تلب او كم مىشود ، چاه را گشاد كنيد » .
همچنين ، نگا ، امينى ، داستانهاى امثال ، ص 224 .